Friday, November 29, 2002

از نظر نسبتِ «واردات سيگار به GDP » رتبه پنجم رو در دنيا داريم!

خوشحال باشيد
و سيگار بكشيد، خيلي

فكر مي كنم استعداد و توانايي اول بودن تو اين چيزا رو داشته باشيم
پس سعي خودتونو بكنيد, لطفا!

Wednesday, November 27, 2002

الهي !
كفي بي عزاً ان اكون لك عبدا
و كفي بي فخراً ان تكون لي ربا
انت كما احب
فاجعلني كما تحب...

علي(ع)


معبودا !
بس است مرا اين عزت كه بنده تو ام
وبس است مرا اين افتخار كه پروردگار مني
تو چناني كه دوست مي دارم
پس مراچنان كن كه دوست مي داري…

Thursday, November 21, 2002

در حال حاضر مضحكترين آدمي هستم كه تا حالا بودم ، يعني در واقع هيچي نيستم ! خنثاي خنثاي خنثي…
الكي خوشم ،‌ بدون هيچ دليل خاص و بدون هيچ نتيجه خاصي… يعني در واقع فقط هستم ، همين …
كلي مهربون و خوش اخلاقم ، گيجم!!!
مي دونم ، سر و ته حرفم ناقض همه ، اما الان خودم درست همينقدر بي سر و ته ام… خدا به داد برسه!!!

شديداً احتياج داشتم كه يه جا اينا رو فرياد بزنم

اما اوضام هيچ فرقي نكرد…

Thursday, November 14, 2002

خيلي احساس جالبي به آدم دست مي ده وقتي كه ساعت 11:30 ، چرت زنان داره از حول و حوش قله بر مي گرده پايين ، در قسمت كوهپايه دو تا از بچه هاي دانشكده رو مي بينه كه دارن ميرن بالا و اونها از دانشكده خبر بدن كه ساعت 10 تا 12 در اعتراض به حكم اعدام آغاجري هيچ كلاسي تو دانشكده تشكيل نشده حتي كلاس تفضلي( اين يعني يه چيزي تو مايه هاي محال، از اون محال ها كه حتي فرضشون هم محاله ) … اون هم در حالتيكه ما اون ساعت بعد از صد سال رفته بوديم سر كلاس تاريخ اسلام توي يه دانشكده نزديكاي قله…
من نمي دونم واقعاً از شانس چه تعريفي ميشه داشت!!!!
يه چيزي تو مايه هاي اتوبوس جهانگردي و سالي يه بار و اينا بود…

از همه چي هم عجيبترش اين بود كه نمرديم و تو دانشگاه شهيد بهشتي هم يه عكس العمل اينجوري ديديم!

Tuesday, October 29, 2002

خيلي جالب شده !! اين چند روز هي يكي پس از ديگري خبر ازدواج آدمهاي جورواجور از دوست و فاميل در مدل هاي مختلف مي رسه كه آدم به معني واقعي كلمه شاخ در مياره ! از آدمهاي خيلي مذهبي گرفته تا آدمهاي غير مذهبي كه عمراً به ذهن كسي نمي رسيده تو اين سن و سال ازدواج كنند (تازه اونم با سيستم خواستگاري !!!!!!!!) همه هم حول و حوش سن خودمونن ، اونم درست تو موقعيتي كه من هي احساس بدتري نسبت به ازدواج پيدا مي كنم !!( گربهه دستش نمي رسيد و اينا… ) ;)

خلاصه اينكه گوياهمه رفتن و ما مونديم و حوضمون (به قول بعضي آدم بدا و آدم خنگا شايد كم كم داريم مي ترشيمP : )

Monday, October 21, 2002

زهي خجسته زماني كه يار بازآيد
به كام غمزدگا ن غمگسا ر بازآيد…………

نيمه شعبان 1423
آخرين برگ سفر نامه باران اين است:
كه زمين چر كين است…


اينم از بارون پاييز!!!
(ديشبو مي گم البته ، تاخير فاز دارم!)



الان لابد دوباره يه سري آدم خشن و دعوائو (!) كه يه بار تو خونه جناب نصفه نيمه دعوا راه انداخته بودن ،‌ باز حس دفاع از حقوق بشرشون گل مي كنه كه :«واا!! اين سنگستان ديگه كيه ، عجب رويي داره ها !!! اينكه شعر شفيعي كدكنيه… اين كارخيلي كار بديه ، دزديه…بي تربيت! …و…»
آقا جان بذار خيال خودمو راحت كنم : من تا حالا ادعايي راجع به سرودن نداشته ام چون هيچگونه استعدادي در اين زمينه ندارم چون اگر داشتم تا به حال لااقل يك مصراع سروده بودم!

دليل اين هم كه اونبار زير اون شعر ننوشته بودم «زنده ياد مهدي اخوان ثالث!» اين بود كه فكر مي كردم يه وقت كه يه شعر ناخودآگاه به خاطر احساس اون لحظه آدم، به زبونش مياد ،‌ توضيح و تفسير خرابش مي كنه ، مثلا فكر مي كنم اگر يه روزي به جاي هر حرف ديگه اي فقط دلم بخواد بگم :
«در ميخانه ببستند خدايا مپسند
كه در خانه تزوير و ريا بگشايند»
لازم نيست زيرش توضيح بدم: « لسان الغيب ، خواجه حافظ شيراز »…

اگر غلط مي گم بگين غلطه ، لغز هم نخونين كه :«نظرخواهي هم نداره كه آدم حرفشو بزنه …» ،حرف حسابو تو E-mail هم مي شه زد ، نميشه؟؟؟!؟!


آخيششششش:P

Sunday, October 20, 2002

در ميخانه ببستند خدايا مپسند
كه در خانه تزوير و ريا بگشايند...

Monday, October 14, 2002

هميشه شنيديم مي گن :«‌ اگه آدم تو فكر و خيال گذشته باقي بمونه و غرق شه ،‌ آيندش نابود مي شه!»

تا حالا چند بار شده كه ،‌ آنچنان محو و مات و غرق تماشاي وقايع در آينه بودم كه موقعيت اون لحظه م كاملاً يادم رفته بوده و نزديك بوده كه با شدتِ هر چه تمامتر بكوبم تو ما تحت ماشين جلويي ،‌ و نابودش كنم!

جداً خيلي خوبه آدم تو گذشته گير نكنه…
و به فكر آينده باشه !!!

Friday, October 11, 2002

من ديروز يه كشف بزرگ كردم كه به هر كي گفتم هيچ اهميتي بهم نداد ، بازم ميگم كه بازم كسي اهميتي نده!

خلاصه اينكه من كشف كردم همه مشكلات و مسائل وسردوراهي قرار گرفتن هاي زندگي به راحتي با «قضيه حمار» قابل حله .

اينجوري كه يا عين خر همون راه « يك ضلعي » رو ، كه به ظاهر منطقي تر و درستتره ميري كه تازه زودتر هم مي رسي ، يا هم اينكه بعضي وقتا بالاجبار از «دو ضلع» ميري كه در اونصورت به نظر آدما حتي قد خر هم نمي فهمي …

جالبي اين قضيه اينه كه فهم كسي كه ازش استفاده مي كنه ، ماكزيمم ، به اندازه فهم خره!

Wednesday, October 09, 2002

بعضي از روزا كه هزارو يك جور كار و بيكاري بيخود و باخود ريخته سر آدم و آدم نمي دونه به كدومش برسه و در ضمن داره از خستگي هم مي ميره ، فكر مي كنه كه اگه روز بيشتر از 24 ساعت داشت چه حالي مي داد!

بعضي وقتها هم كه بايد برنامه يه قرار لازم و ضروري بين چند نفر رو جور كنه و اين چند نفر در طول هفته ،حتي يك نقطه مشترك خالي هم ندارند ، به اين نتيجه مي رسه كه كاش هفته بيشتر از هفت روز داشت!

گاهي هم كه آدم يك ماه وقت داره براي تحويل دادن يه كاري ، روزهاي آخر ماه مي گه آخه چي مي شد ماه بيشتر از 30 روز داشت!

در مورد بعضي اهداف بلند مدت تر(!!) هم با فغان و زاري به پاي خدا مي افته كه چرا سال فقط 12 ماهه؟؟!!

والي آخر…

بعدش اونوقت بعضي وقتهاي ديگه هم هست كه آدم به اين نتيجه مي رسه اگر كلاً از اصل و اساس هيچي نبود بهتر بود…

امان از اين آدميزاد…!!!

Monday, September 30, 2002

خدا نكنه تابع زندگي آدم ، تو قسمت ثابت باقي بمونه!
خيلي بده...

Sunday, September 22, 2002

اه...
اگر اينايي كه ذوب شدن ، به جاي ذوب منجمد مي شدن شايد الان وضعمون حداقل بهتر از ايني بود كه هست…

Friday, September 20, 2002

يادش به خير!
واي كه چه كيفي داره آدم شب 13 رجب يه گوشه آروم ، براي خودش نشسته باشه و حواسش به هيچ چيز و هيچ كس در اطرافش نباشه و فقط زل زده باشه به خونه سنگي و سياه روبه روش ، به خصوص اون ديوارش كه يه روزبراي تولد يه آدمِ بزرگ شكافته شده بوده ، يه روزي مثل امروز و يه شكافي شبيه همين كه الان مي شه ديد …

خيلي جالبه كه توي اونهمه هياهو ،زل زدن به اون خونه سنگي انقدر به آدم آرامش مي ده ، و تو كله آدم همش اين مي چرخه كه:
كعبه آن سنگ نشان است كه ره گم نشود…

Thursday, September 19, 2002

شعرهاوجمله ها و حرفهايي هستند كه آدم در طول سالها ،‌ بارهاوبارها اونها رو خونده و شنيده و گفته و نوشته و به خيال خودش فهميده ،‌ ولي يه دفعه يه اتفاقي تو زندگيش باعث مي شه تا تازه عمق معنيشونو بفهمه…

اما من هنوز معني اين رو نفهميدم:
سايه بان آرامش ما ، ماييم!

خب حتماً حرفهايي هم هستند كه آدم هرگز نخواهد فهميدشون.

Wednesday, September 18, 2002

معمولاً مواقعي كه خيلي اعصابم خورد باشه يه جورايي لال مي شم!
يعني درست در شرايطي كه آدم هاي معمولي داد و بيدادشون در مياد من صدام بند مياد وجيكم در نمياد .
هفته گذشته هم يه چيزي تو همين مايه ها بودم فقط تصميم گرفتم اين دفعه يك كم فرق داشته باشم ، اين بود كه به زبان اجنبي پناهنده شدم…
كه البته بي عرضه بازيهاي لازم رو هم از خودم نشون دادم.
تجربه بدي نبود ، خوشم اومد.

Monday, September 16, 2002

Baby just when this world seems Mean and cold, our LOVE comes Shining red and gold
( Eric Clapton)

Saturday, September 14, 2002



The year was a year at first, when Children ran in the garden. The day Shrank down into a month. The day was a week after , when young man walk in the garden. The day was itself a day, when love grow taller. The day shrank down to an hour when old man limped in the garden . the day will last for ever, when it is nothing at all

Friday, September 13, 2002


We need someone to believe in us-if we , do well, we want our work commended our faith corroborated. The individual who think well of you, who keeps his mind on your good qualities, and does not look for flows, is your freind. who is my brother ? i'll tell you he is one who recognize good in me
( Elbert Hubbard)