همت بلند دار كه مردان روزگار
از همت بلند به جا يي رسيده اند
مطمئنا آدماي بزرگ يه سري خواسته هاشون رو فداي يه سري ديگه كردن تا به اونجاهايي كه مي خواستن رسيده ن .
و هر چي فكر مي كنم مطمئن تر مي شم كه من هم تا الان خيلي جاها بي خيال خواسته هاي مهم ترم شدم و به يه سري چيزاي مسخره رسيدم .
يعني كل قصه م مثل اونهاست ، فرقش فقط در فداشده ها و به دست اومده هاست!
يه كم احساس خوبي ندارم نسبت به خودم.
خيلي وقتها زيادي خودمو زدم به اون راه...
نمي دونم ،اميدي هست به اينكه يه دفعه يه تغيير اساسي ايجاد شه تو اين بده بستون ها ؟؟؟
يا اينكه اين فكرهم يه خوش خيالي محضه مثل خيلي چيزاي ديگه؟؟؟؟؟؟؟؟
نمي دونم ديگه به چه زبوني بايد به خودم بگم:
همت بلند دار كه مردان روزگار
از همت بلند به جا يي رسيده اند
Wednesday, September 17, 2003
روز ثبت نام تقريبا پنجاه دقيقه منتظر اون آدمي شديم كه بايد برگه هاي انتخاب واحد رو بهش مي داديم، بعد همه هم كه آماده اند كه سريع آسمون و ريسمونو بهم ببافن و به هه چيز و همه كس بد و بيراه بگن و غر بزنن و ناله كنن و ...
همچين مواقعي تحمل كردن مزخرفات آدمها، كه گوش ناگزير ميشنوه واقعا كار حضرت فيله.
يه دختره هم طبق همين قاعده اون وسط داد سخن داده بود همينطور كه داشت غر مي زد گفت: " اصلا من اگر نمي خواستم دكترا بخونم هيچوقت نمي اومدم فوق ليسانس ، به درد نمي خوره كه ، همون ليسانس بسه"
تا چند دقيقه مات مونده بودم فكر كردم اشتباه شنيدم ، اما يكم كه بيشتر به اين جمله حكيمانه! فكر كردم ، به اين نتيجه رسيدم كه خب من واقعا هنوز خيلي چيزا رو نمي فهمم .
اما جداً چرا به حرفايي كه مي زنيم يه كم فكر نمي كنيم؟
همچين مواقعي تحمل كردن مزخرفات آدمها، كه گوش ناگزير ميشنوه واقعا كار حضرت فيله.
يه دختره هم طبق همين قاعده اون وسط داد سخن داده بود همينطور كه داشت غر مي زد گفت: " اصلا من اگر نمي خواستم دكترا بخونم هيچوقت نمي اومدم فوق ليسانس ، به درد نمي خوره كه ، همون ليسانس بسه"
تا چند دقيقه مات مونده بودم فكر كردم اشتباه شنيدم ، اما يكم كه بيشتر به اين جمله حكيمانه! فكر كردم ، به اين نتيجه رسيدم كه خب من واقعا هنوز خيلي چيزا رو نمي فهمم .
اما جداً چرا به حرفايي كه مي زنيم يه كم فكر نمي كنيم؟
Monday, September 15, 2003
امروز خانم سفير ايتاليا و خانم سفير ژاپن كه مي خواستن از آسايشگاه كهريزك* بازديد كنند، اومدن رفتيم اونجا.
ايتالياييه كلي موجود دوست داشتني و ماهي بود . كلي هم حال كرده بود، مي گفت ما تو ايتاليا همچين جايي با اين عظمت و گستردگي نداريم مي گفت اينجا كه راه مي ري كاملا احساس شادي و رضايت آدمهاش بهت منتقل مي شه و عقيده داشت كه موفق بودن اين دم و تشكيلات با اين عظمت بيشتر به معجزه مي مونه تا چيز ديگه ، خصوصا كه خانم بهادرزاده از تهران تا كهريزك توماشين براشون قصه روزهاي اول آسايشگاه رو تعريف كرده بود و اينكه اون روزها دو تا اتاق ناجوربوده بدون هيچ امكاناتي و ... . و اونا باورشون نمي شد كه آسايشگاه از اونجا رسيده باشه به اينجا.
خلاصه اينكه عكس العمل هاشون خيلي برام جالب بود، خصوصا خانم فرانچسكو، انقدر هيجان زده شده بود كه نمي دونست چي بگه و چيكار كنه!
كلا روز خوبي بود با كلي تجربه جالب.
* حيف كه سايتش هنوز آماده نيست ...
ايتالياييه كلي موجود دوست داشتني و ماهي بود . كلي هم حال كرده بود، مي گفت ما تو ايتاليا همچين جايي با اين عظمت و گستردگي نداريم مي گفت اينجا كه راه مي ري كاملا احساس شادي و رضايت آدمهاش بهت منتقل مي شه و عقيده داشت كه موفق بودن اين دم و تشكيلات با اين عظمت بيشتر به معجزه مي مونه تا چيز ديگه ، خصوصا كه خانم بهادرزاده از تهران تا كهريزك توماشين براشون قصه روزهاي اول آسايشگاه رو تعريف كرده بود و اينكه اون روزها دو تا اتاق ناجوربوده بدون هيچ امكاناتي و ... . و اونا باورشون نمي شد كه آسايشگاه از اونجا رسيده باشه به اينجا.
خلاصه اينكه عكس العمل هاشون خيلي برام جالب بود، خصوصا خانم فرانچسكو، انقدر هيجان زده شده بود كه نمي دونست چي بگه و چيكار كنه!
كلا روز خوبي بود با كلي تجربه جالب.
* حيف كه سايتش هنوز آماده نيست ...
Sunday, September 07, 2003
يكي از بچه هاي دانشگاه بود كه فقط يك ماه اول همون سال اول اومد دانشگاه ، بعد رفت كانادا وخب قاعدتا آدم تو اون يك ماه اول چندان با كسي صميمي نيست .
حالا اين دوست يك ماهه ما بعد از 4 سال اومده ايران و تو اين سالها فكر نمي كنم ارتباط ما بيشتر از 5-4 تا ايميل بوده باشه يكيش هم همين دو هفته پيش بود كه خبر اومدنشو داده بود .
وقتي اومد زنگ زد كه همديگرو ببينيم!!
امروز با يكي ديگه از بچه ها باهاش قرار گذاشتيم ، راستش وقتي منتطرش بودم يكم حس مي كردم مواجه شدن باهاش سخت باشه ، كسي كه كلا يك ماه باهاش بودم و نه چندان صميمي و 4 ساله كه نديدمش...
اما خب همه چيز خيلي خيلي بهتر و راحت تر از تصورات من بود و خيلي خوش گذشت.
شرمنده كننده ترين ( و البته شيرين ترين ) نكته هم سوغاتي هاش بود!!!
خداييش هيچ دليلي نداشت براي ما سوغاتي بياره ، من كه كم آوردم ، به شدت.
دستش درد نكنه :D
حالا اين دوست يك ماهه ما بعد از 4 سال اومده ايران و تو اين سالها فكر نمي كنم ارتباط ما بيشتر از 5-4 تا ايميل بوده باشه يكيش هم همين دو هفته پيش بود كه خبر اومدنشو داده بود .
وقتي اومد زنگ زد كه همديگرو ببينيم!!
امروز با يكي ديگه از بچه ها باهاش قرار گذاشتيم ، راستش وقتي منتطرش بودم يكم حس مي كردم مواجه شدن باهاش سخت باشه ، كسي كه كلا يك ماه باهاش بودم و نه چندان صميمي و 4 ساله كه نديدمش...
اما خب همه چيز خيلي خيلي بهتر و راحت تر از تصورات من بود و خيلي خوش گذشت.
شرمنده كننده ترين ( و البته شيرين ترين ) نكته هم سوغاتي هاش بود!!!
خداييش هيچ دليلي نداشت براي ما سوغاتي بياره ، من كه كم آوردم ، به شدت.
دستش درد نكنه :D
هه هه! امروز دانشگاه بودم ، كارتمو تحويل دادم ، كارت بيچاره انقدر تمديد نشد تا وقت تحويلش رسيد. ولي انصافا وقتي تحويلش دادم باورم نمي شد كه از روزي كه گرفتمش 4 سال گذشته .
قسمت مضحكش هم اين بود كه مطابق معمول، آقاهه عكسمو كه ديد گفت خانوم اين كارت شماست؟!!!!!!!!؟؟! وقتي گفتم بله ، گفت كارت شناسايي ديگه ندارين؟ گواهينامه مو دادم ، اونم افتضاحتر از اين يكي ، يارو وقتي ديد عكسام يكي از يكي ناجورتر و بي ربطتره ديگه چيزي نگفت و بي خيال شد ، فكر كنم وقتي عكس گواهينامه مو ديد فهميد كه قضيه ، بد عكس بودنمه براي همين ديگه گير نداد و احتمالا كلي هم دلش برام سوخت.
قسمت مضحكش هم اين بود كه مطابق معمول، آقاهه عكسمو كه ديد گفت خانوم اين كارت شماست؟!!!!!!!!؟؟! وقتي گفتم بله ، گفت كارت شناسايي ديگه ندارين؟ گواهينامه مو دادم ، اونم افتضاحتر از اين يكي ، يارو وقتي ديد عكسام يكي از يكي ناجورتر و بي ربطتره ديگه چيزي نگفت و بي خيال شد ، فكر كنم وقتي عكس گواهينامه مو ديد فهميد كه قضيه ، بد عكس بودنمه براي همين ديگه گير نداد و احتمالا كلي هم دلش برام سوخت.
Thursday, September 04, 2003
به دو تا مورد فوق العاده برخورد كردم ، كه هر چي فكر مي كنم يادم نمياد اول كه ديدم شاخ در آوردم بعدش مردم از خنده ، يا اينكه اول كلي خنديدم بعدش كه گذشت دوزاريم افتاد و تعجب كردم. در هر حال خيلي فرقي نداره.
اين دو تا:
آگهي آموزش مداحي!!!
CD صوتي تصويري سياحت شرق رسيد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دومي كه استثنائيه اصلا...
اين سفر هم از اون سفراي جالب بود.
اين دو تا:
آگهي آموزش مداحي!!!
CD صوتي تصويري سياحت شرق رسيد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دومي كه استثنائيه اصلا...
اين سفر هم از اون سفراي جالب بود.
Thursday, August 28, 2003
Wednesday, August 13, 2003
Monday, July 28, 2003
وقتي يه عده بيشعور عزيز كه در هيچ زمينه اي علم و اطلاعات ندارند، بخوان در همه زمينه ها دخالت واظهار وجود كنند، اينطوري مي شه كه سردر غار بي نظير عليصدر، يه بناي احمقانه ساخته مي شه عين حموم عمومي ( كه قطعا هزينه ساختش كم نبوده) ، اونوقت درياچه شاهكار زريوار، بخاطر عدم رسيدگي داره نابود مي شه .
البته عدم رسيدگي كه تو سرشون بخوره، دراثبات حماقتشون همين بس كه فاضلاب مجموعه ايرانگردي جهانگردي مريوان مي ريزه تو اين درياچه!
من تا قبل از اينكه بريم اونجا حتي اسمشم نشنيده بودم ولي انقدر منظره فوق العاده اي داره كه آدم نمي تونه ازش چشم برداره، اماخب چه فايده؟؟؟ ...حيف.
البته عدم رسيدگي كه تو سرشون بخوره، دراثبات حماقتشون همين بس كه فاضلاب مجموعه ايرانگردي جهانگردي مريوان مي ريزه تو اين درياچه!
من تا قبل از اينكه بريم اونجا حتي اسمشم نشنيده بودم ولي انقدر منظره فوق العاده اي داره كه آدم نمي تونه ازش چشم برداره، اماخب چه فايده؟؟؟ ...حيف.
Sunday, July 27, 2003
اون چرت و پرت هايي كه گفتم پس مي گيرم ( به جز يه تيكه هاييش) .
فقط خودخواهي مي تونه باعث شه كه آدم ديگه فحش نده و بد و بيراه نگه ، منم تو عصبانيت يه زري زدم كه به شدت پشيمونم...
در تمام طول مسافرت به خودم فحش دادم ، ديدن مردم شهرهاي ديگه و روستاها و اينكه چه جوري با فقر و فلاكت و كثافت و اعتياد و بيكاري و ... دست و پنجه نرم مي كنند ، اعصاب آدمو داغون مي كنه ، آدمهايي كه واقعا انسانن ، زحمتكش ومهربون و فوق العاده. اونوقت از اونطرف مسببين اين وضعيت كه يه مشت حيوون مفتخورن كه ارزش زنده بودنم ندارن خون اينا رو كردن تو شيشه ، چه جوري مي شه فحش نداد؟؟؟
تو همه سوراخ سنبه هاي ايران كه بري با هر كسي حرف بزني، پير و جوون و بيسواد و تحصيلكرده و ... همه دارن ناله و نفرين مي كنن !
فحش كه هيچ ، همه لعنت ها و نفرينهاي دنيا هم كمشونه...
خدايا غلط كردم.
*خدا رو بخاطر اين سفرهاي ايرانگردي خانوادگي شكر مي كنم ،چون با اينكه خيلي وقتها باعث حرص و جوش و غم وغصه مي شه ، براي من يكي كه خيلي لازمه!
فقط خودخواهي مي تونه باعث شه كه آدم ديگه فحش نده و بد و بيراه نگه ، منم تو عصبانيت يه زري زدم كه به شدت پشيمونم...
در تمام طول مسافرت به خودم فحش دادم ، ديدن مردم شهرهاي ديگه و روستاها و اينكه چه جوري با فقر و فلاكت و كثافت و اعتياد و بيكاري و ... دست و پنجه نرم مي كنند ، اعصاب آدمو داغون مي كنه ، آدمهايي كه واقعا انسانن ، زحمتكش ومهربون و فوق العاده. اونوقت از اونطرف مسببين اين وضعيت كه يه مشت حيوون مفتخورن كه ارزش زنده بودنم ندارن خون اينا رو كردن تو شيشه ، چه جوري مي شه فحش نداد؟؟؟
تو همه سوراخ سنبه هاي ايران كه بري با هر كسي حرف بزني، پير و جوون و بيسواد و تحصيلكرده و ... همه دارن ناله و نفرين مي كنن !
فحش كه هيچ ، همه لعنت ها و نفرينهاي دنيا هم كمشونه...
خدايا غلط كردم.
*خدا رو بخاطر اين سفرهاي ايرانگردي خانوادگي شكر مي كنم ،چون با اينكه خيلي وقتها باعث حرص و جوش و غم وغصه مي شه ، براي من يكي كه خيلي لازمه!
Sunday, July 06, 2003
Friday, July 04, 2003
ده يازده ماه پيش كه مي خواستم يه اسمي براي اينجا بگذارم ، از اونجا كه خلاقيت و استعداد ويژه اي براي گذاشتن اسم ويژه نداشتم ، بخاطر " شب تاريك و سنگستان و من مست ..." باباطاهر و "قصه شهر سنگستان" اخوان ثالث ، اسم اينجا شد ايني كه هست.
بماند كه هر چي گذشت چقدر خودمو بخاطر اين اسم مسخره كردم، بسكه هر كي برداشته بود ته هر كلمه بي ربطي يه پسوند " ستان " چسبونده بود شده بود اسم وبلاگش . اما خب عوضش نكردم چون خوشم نمياد تو اينجور چيزا هر لحظه يه سازي بزنم و اهميت چنداني هم نداشت و در ضمن حسنش اين بود كه اسمه ابتكار من نبود!
خلاصه اينكه دو سه هفته گذشت و چند تا خيابون پايينتر از خونه ديدم كه يه جا، مثل همه جاهاي ديگه، يك مشت تير آهن هوا كردند كه خب البته فرق اين يكي با بقيه اين بود كه يه تابلوي زرد به تير آهنهاش بود كه روش نوشته بود : " سنگستان عرضه كننده سنگهاي ساختماني ، تلفن ..." اينو كه ديدم كلي به خودم خنديدم و تازه ياد گرفتم كه جاي استعمال اين اسم كجاهاست.
از اون به بعد هر روز وقتي از كنار اون تير آهنا رد مي شدم به عنوان يه فريضه يه پوزخندي حواله خودم مي كردم ، تا اينكه يك ماه پيش تو امتحانام وقتي از جلوش رد شدم ، ساختمونه تموم شده بود با يه نماي عالي با سنگ گرانيت خيلي خوشرنگ ، و تابلو زرده هم ديگه برداشته شده بود ، اون روز هم پوزخند كذايي رو زدم منتها اين دفعه يك كمي گوشه ش كج بود !
بماند كه هر چي گذشت چقدر خودمو بخاطر اين اسم مسخره كردم، بسكه هر كي برداشته بود ته هر كلمه بي ربطي يه پسوند " ستان " چسبونده بود شده بود اسم وبلاگش . اما خب عوضش نكردم چون خوشم نمياد تو اينجور چيزا هر لحظه يه سازي بزنم و اهميت چنداني هم نداشت و در ضمن حسنش اين بود كه اسمه ابتكار من نبود!
خلاصه اينكه دو سه هفته گذشت و چند تا خيابون پايينتر از خونه ديدم كه يه جا، مثل همه جاهاي ديگه، يك مشت تير آهن هوا كردند كه خب البته فرق اين يكي با بقيه اين بود كه يه تابلوي زرد به تير آهنهاش بود كه روش نوشته بود : " سنگستان عرضه كننده سنگهاي ساختماني ، تلفن ..." اينو كه ديدم كلي به خودم خنديدم و تازه ياد گرفتم كه جاي استعمال اين اسم كجاهاست.
از اون به بعد هر روز وقتي از كنار اون تير آهنا رد مي شدم به عنوان يه فريضه يه پوزخندي حواله خودم مي كردم ، تا اينكه يك ماه پيش تو امتحانام وقتي از جلوش رد شدم ، ساختمونه تموم شده بود با يه نماي عالي با سنگ گرانيت خيلي خوشرنگ ، و تابلو زرده هم ديگه برداشته شده بود ، اون روز هم پوزخند كذايي رو زدم منتها اين دفعه يك كمي گوشه ش كج بود !
Wednesday, June 25, 2003
اين هم از آخرين امتحان !
و اين هم از ليسانس كه يه زماني فكر مي كرديم چيه...
همه چي داره با همين سرعت مسخره ميگذره، بدون اينكه بشه جلوشو گرفت.
...
از همه اين حرفها گذشته، امتحانهاي اين ترمم شاهكار بود ، بدتر از اين نمي دونم مي شه يا نه.
اما خب عوضش تجربيات منحصر به فردي پيدا كردم كه ناجورترينش 4 تا امتحان در24 ساعت بود.
و اين هم از ليسانس كه يه زماني فكر مي كرديم چيه...
همه چي داره با همين سرعت مسخره ميگذره، بدون اينكه بشه جلوشو گرفت.
...
از همه اين حرفها گذشته، امتحانهاي اين ترمم شاهكار بود ، بدتر از اين نمي دونم مي شه يا نه.
اما خب عوضش تجربيات منحصر به فردي پيدا كردم كه ناجورترينش 4 تا امتحان در24 ساعت بود.
Wednesday, June 04, 2003
Friday, May 30, 2003
Subscribe to:
Posts (Atom)