خسته شدم.
اززندگی دودوتاچهارتایی ، ازسبک سنگین کردن . دیگه حالم به هم می خوره از اینکه برای انجام کوچکترین کار مسخره ای تو زندگی اینهمه فکر کنم ، تجزیه تحلیل کنم ، انرژی صرف کنم . حالم به هم می خوره از اینکه همیشه همه در حال حساب کتاب کردن هستند تا مبادا چیزی که به دست میاد کمتر از چیزی باشه که از دست میره ، حالا هرکس با معیارهای خودش و با مدل خودش ، یکی دنبال به دست آوردن امتیازات لازم برای اون دنیا(!) ، یکی دنبال پول، یکی شهرت ، یکی مدرک ، یکی عشق و ... ، در هر حال همه تو همه کاری دنبال معامله ن .
من دیگه حالم از حساب کتاب بهم می خوره ، دیگه هیچی دلم نمی خواد بدست بیارم ، اصلا همه چیز از دست بره اما در عوض من دیگه به هیچی فکر نکنم ، من تجزیه تحلیل و سبک سنگین نکنم ، من انتخاب نکنم ، همه چی خودش الکی پیش بره.
نفرت دارم از اینکه کسی بخواد بهم بگه لیاقتم خیلی بیشتر از فلان انتخابمه ، نفرت دارم از اندازه گیری و وجب کردن و وزن کردن و شمردن و ....
لیاقت رو چی تعیین می کنه ؟ کی تعیین می کنه؟ اصلا لیاقت یعنی چی؟ ملاکش چیه؟؟؟
از مقایسه نفرت دارم . از " بهتربودن" ، " بدتربودن" ، " سر بودن " ، " همه چی تموم بودن" و ... و هر کلمه و عبارتی شبیه اینا بیزارم.
از مدرک و پول و هر کوفت دیگه ای تو این مایه ها که آدما می کننش وسیله ای برای رتبه بندی ، می خوام بالا بیارم.
ازادامه دادن درسم نه ناراضیم نه پشیمون اما از اون کلمه 3 حرفی کوفتی که قراره به اسم مدرکم اضافه شه تا آدمها تو مقایسه هاشون راحت تر باشن حالم به هم می خوره ...
اصلا همه اینا به جهنم ، بیشتر از همه چی از دست خودم خسته م ، از روحیات مزخرف و احمقانه م .
فقط حماقت می تونه باعث شه که دختر باشی و تو شرایط فوق العاده سخت و ناراحت کننده گریه نکنی ، این فقط حماقته و بس.
یه عمری فکر می کردم که این یه امتیاز مثبته که من در یک جو کاملا پسرونه بزرگ شدم و ناخودآگاه از یه سری رفتارهای دخترونه دور موندم بدون اینکه خودم بفهمم. حالا تازه فهمیدم که این هیچم مثبت نیست.
نمی دونم از کجا این فکرای مزخرف رفته بوده تو کله م که گریه کردن ضعف نشون دادنه ، آدم باید قوی باشه ، آدم باید بتونه مقاومت کنه و .....
که چی شه؟؟؟؟؟؟؟؟
23 سال این مدلی بودم ،حالا رسیدم به جایی که تو شرایط خیلی سخت که شاید تنها راه تخلیه روحی 2 دقیقه زرزدن باشه ، عینا مجسمه می شینم دیوار روبرو رو نگاه می کنم ، ضعف یعنی این!
اینجوریه که حالا باید حسرت دخترایی رو بخورم که تا بهشون بگی پخ می زنن زیر گریه ، دقیقا همون کسایی که یه روزگاری فکر می کردم این خصوصیتم یه برتریه نسبت بهشون...!
وبدتر از همه چی ، این لالمونی گرفتن لعنتیه و نفرت از درددل کردن...
Tuesday, January 13, 2004
یه دختر شیطون و با نشاط
یه دختر خوش اخلاق و مهربون
یه دختر بی نهایت دوست داشنتی و جذاب...
یادمه دو سال پیش که دیدیمش زیباییش ، توجه همه رو جلب می کرد ، خیلی خوشگلتر از روزهای مدرسه رفتن...
اما امسال که دیدمش از اون زیبایی خیره کننده خبری نبود ، هنوز هم خوشگل بود ، اما خب...
شنیده بودم که یه مدت مریض بوده پیش خودم گفتم خب حتما مال مریضیه و دوباره همونجوری می شه...
ازم پرسید تو ازدواج نکردی ، جواب دادم ، خندید و گفت داری کیفتو می کنی ، دم به تله نمی دی.
دست بچه ش تو دستش بود . خندیدم و گفتم آره...
از دیشب تا حالا هیچ جور خاطراتی که ازش دارم از جلوی چشمم دور نمی شه
ذهنیتی که ازش دارم هیچ جور با کلمه لعنتیی که دیشب شنیدم جور در نمیاد...
دیشب تا حالا هر چی قکر می کنم نمی فهمم یعنی چی ...
سارا که می خواست بهم بگه ، پریدم تو حرفش ، گفتم چیه ؟ اونم طلاق ؟؟ مکث کرد گفت بدتر ، کاش طلاق بود...
سرطان
سرطان
سرطان
سرطان
سرطان
سرطان
...
واقعا نمی فهمم...
هیچ جور با هم جور در نمیاد...
یادمه همون روزا یه جا نوشت :
زندگی زیباست ای زیبا پرست
زیبه اندیشان به زیبایی رسند
آنقدر زیباست این بی بازگشت
کز برایش می توان از جان گذشت
با اینکه اشتباه نوشته بود ( زیباپسند ) ، اما ما بعد از اون دیگه همیشه این شعرو همینجوری اشتباه می خوندیم و می خندیدیم و یاد اون روزا می کردیم .
دیشب تا حالا هی این شعر رو با خودم می خونم و هی گیج تر می شم...هی یاد اون روزها می افتم و بیشتر قاطی می کنم.
از اون موقع 9-8 سال می گذره ، کی اون روزا فکرشو می کرد ...
سرطان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پوووووووووووووووف
......
درست وقتی این خبرو شنیدم که بینهایت غرق خودم و زندگیم بودم، توفکرِ "من چی گفتم ، اون چی گفت ، حالا من چی بگم و کی و چه جوری و چی می شه" و این مزخرفات...
که به خودم بیام ، زندگی یه جورایی واقعیه ، خیلی واقعی تر و بی رحم تر از تصورات من ، همه چیزایی که همیشه تو قصه ها بوده ، تو این زندگی واقعی هست...همینقدر پررنگ و جدی...
و اینکه انگار قضیه این مردنه جدیه...
اما با همه این حرفا هنوز هم نتونستم باور کنم
اون فقط 3 سال از من بزرگتره...
یه دختر خوش اخلاق و مهربون
یه دختر بی نهایت دوست داشنتی و جذاب...
یادمه دو سال پیش که دیدیمش زیباییش ، توجه همه رو جلب می کرد ، خیلی خوشگلتر از روزهای مدرسه رفتن...
اما امسال که دیدمش از اون زیبایی خیره کننده خبری نبود ، هنوز هم خوشگل بود ، اما خب...
شنیده بودم که یه مدت مریض بوده پیش خودم گفتم خب حتما مال مریضیه و دوباره همونجوری می شه...
ازم پرسید تو ازدواج نکردی ، جواب دادم ، خندید و گفت داری کیفتو می کنی ، دم به تله نمی دی.
دست بچه ش تو دستش بود . خندیدم و گفتم آره...
از دیشب تا حالا هیچ جور خاطراتی که ازش دارم از جلوی چشمم دور نمی شه
ذهنیتی که ازش دارم هیچ جور با کلمه لعنتیی که دیشب شنیدم جور در نمیاد...
دیشب تا حالا هر چی قکر می کنم نمی فهمم یعنی چی ...
سارا که می خواست بهم بگه ، پریدم تو حرفش ، گفتم چیه ؟ اونم طلاق ؟؟ مکث کرد گفت بدتر ، کاش طلاق بود...
سرطان
سرطان
سرطان
سرطان
سرطان
سرطان
...
واقعا نمی فهمم...
هیچ جور با هم جور در نمیاد...
یادمه همون روزا یه جا نوشت :
زندگی زیباست ای زیبا پرست
زیبه اندیشان به زیبایی رسند
آنقدر زیباست این بی بازگشت
کز برایش می توان از جان گذشت
با اینکه اشتباه نوشته بود ( زیباپسند ) ، اما ما بعد از اون دیگه همیشه این شعرو همینجوری اشتباه می خوندیم و می خندیدیم و یاد اون روزا می کردیم .
دیشب تا حالا هی این شعر رو با خودم می خونم و هی گیج تر می شم...هی یاد اون روزها می افتم و بیشتر قاطی می کنم.
از اون موقع 9-8 سال می گذره ، کی اون روزا فکرشو می کرد ...
سرطان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پوووووووووووووووف
......
درست وقتی این خبرو شنیدم که بینهایت غرق خودم و زندگیم بودم، توفکرِ "من چی گفتم ، اون چی گفت ، حالا من چی بگم و کی و چه جوری و چی می شه" و این مزخرفات...
که به خودم بیام ، زندگی یه جورایی واقعیه ، خیلی واقعی تر و بی رحم تر از تصورات من ، همه چیزایی که همیشه تو قصه ها بوده ، تو این زندگی واقعی هست...همینقدر پررنگ و جدی...
و اینکه انگار قضیه این مردنه جدیه...
اما با همه این حرفا هنوز هم نتونستم باور کنم
اون فقط 3 سال از من بزرگتره...
Saturday, January 10, 2004
Wednesday, December 24, 2003
Thursday, December 18, 2003
Tuesday, December 09, 2003
بعضی چیزا هستند که انقدر به ظاهر کوچک وکم اهمیت و حتی مسخره اند و انقدر وجودشون برامون عادی شده که یادمون می ره نعمتهای خیلی خیلی بزرگی هستند.
یکی از شنبه هایی که کهریزک بودم یکی از پرستارا یه دختر معلول آورده بود که به مسوول بخش یه چیزی راجع بهش بگه.
دختره کنترل آب دهنشو نداشت ....
آب دهنش رفته بود روی مقنعه ش و دو تا مگس هم اومده بودند نشسته بودند روش ...
و اون هم نه متوجه بود و نه اینکه خیلی کاری از دستش بر می اومد...!
صحنه چندش آور و بینهایت تکون دهنده ای بود وواقعا هنوز بعد از چند هفته جلوی چشممه.
داشتم فکر می کردم ماها وقتی که دیگه خیلی آدم مثبت و شاکری می شیم ( تازه اونهم معمولا تحت تاثیر فیلم یا اتفاقیه که ببینیم ) خداروشکر می کنیم که دست و پامون سالمه راحت میایم و می ریم و هر کاری دلمون بخواد خودمون می کنیم در حالیکه خیلی چیزای دیگه هم هستند که شکر دارند و ماها نمی فهمیم.
دیگرانو نمی دونم اما من که تا لحظه اي که اون صحنه رو ندیده بودم به ذهنم هم نمی رسید که کنترل آب دهان هم یه نعمت بزرگه !
به نظر حرف مسخره ای میاد اما خب واقعيته …
یکی از شنبه هایی که کهریزک بودم یکی از پرستارا یه دختر معلول آورده بود که به مسوول بخش یه چیزی راجع بهش بگه.
دختره کنترل آب دهنشو نداشت ....
آب دهنش رفته بود روی مقنعه ش و دو تا مگس هم اومده بودند نشسته بودند روش ...
و اون هم نه متوجه بود و نه اینکه خیلی کاری از دستش بر می اومد...!
صحنه چندش آور و بینهایت تکون دهنده ای بود وواقعا هنوز بعد از چند هفته جلوی چشممه.
داشتم فکر می کردم ماها وقتی که دیگه خیلی آدم مثبت و شاکری می شیم ( تازه اونهم معمولا تحت تاثیر فیلم یا اتفاقیه که ببینیم ) خداروشکر می کنیم که دست و پامون سالمه راحت میایم و می ریم و هر کاری دلمون بخواد خودمون می کنیم در حالیکه خیلی چیزای دیگه هم هستند که شکر دارند و ماها نمی فهمیم.
دیگرانو نمی دونم اما من که تا لحظه اي که اون صحنه رو ندیده بودم به ذهنم هم نمی رسید که کنترل آب دهان هم یه نعمت بزرگه !
به نظر حرف مسخره ای میاد اما خب واقعيته …
Wednesday, November 26, 2003
Sunday, November 09, 2003
Sunday, November 02, 2003
Monday, October 27, 2003
Friday, October 24, 2003
Monday, October 06, 2003
ديروز كلي خجالت كشيدم كه مال اين نسلم!
تو جمع يه سري آدمهاي خيلي خوب كاملا كم آوردم و در نهايت ترجيح دادم خفه شم!
گفتم كه سه هفته پيش خانم سفير ايتاليا اومده بود كهريزك ، تو جلسه اي كه بعد از بازديدش گذاشتن تا نظراتشو بگه اولين سوالي كه پرسيد اين بود: " چرا همه شماهايي كه دارين اينجا افتخاري كار مي كنين و هر كاري از دستتون بر مياد مي كنين كه اينجا سر پا بمونه ، از نسلهاي گذشته ايد؟؟؟؟ شماها انقدر با عشق و از صميم قلب زحمت مي كشيد ، اما چرا از نسل جوونتون هيچ كس نيست؟؟؟؟ "
راستش اين حرفش خيلي از اون روز فكر منو مشغول كرده بود . تا اينكه ديروز سريع از يه موقعيتي استفاده كردم تا در برابر حرف اونروز يه دفاعي كرده باشم. گفتم به جوونا بايد فرصت بدين ببينين چيكار مي كنن بايد تو بازي راشون بدين ، اما هرجوري خواستم دفاع كنم با حرفهايي مواجه شدم كه هيچ جوابي براشون نداشتم .
اينكه در عمل هيچ كس حاضر نيست تو زمينه اي كه تخصص داره، فقط يه كم از وقتشو بذاره براي اينجا ، بي چشمداشت!
مثلا الان خيلي كارا هست كه اونجا داره توسط آدماي ناوارد انجام ميشه و به اونا حقوق داده ميشه ،در حالي كه من مطمئنم همون كار اگه دست يه جوون داده شه خيلي بهتر انجام ميشه ، اما خب نكته همينجاست كه كي حاضره ؟؟؟
نمي دونم ! اما فكر مي كنم ماها بيشترو بهتر از هر چيز ديگه اي فقط غر زدن و ايراد گرفتن و شعار دادن رو ياد گرفتيم.
يعني واقعا در عمل حرفي براي گفتن نداريم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تو جمع يه سري آدمهاي خيلي خوب كاملا كم آوردم و در نهايت ترجيح دادم خفه شم!
گفتم كه سه هفته پيش خانم سفير ايتاليا اومده بود كهريزك ، تو جلسه اي كه بعد از بازديدش گذاشتن تا نظراتشو بگه اولين سوالي كه پرسيد اين بود: " چرا همه شماهايي كه دارين اينجا افتخاري كار مي كنين و هر كاري از دستتون بر مياد مي كنين كه اينجا سر پا بمونه ، از نسلهاي گذشته ايد؟؟؟؟ شماها انقدر با عشق و از صميم قلب زحمت مي كشيد ، اما چرا از نسل جوونتون هيچ كس نيست؟؟؟؟ "
راستش اين حرفش خيلي از اون روز فكر منو مشغول كرده بود . تا اينكه ديروز سريع از يه موقعيتي استفاده كردم تا در برابر حرف اونروز يه دفاعي كرده باشم. گفتم به جوونا بايد فرصت بدين ببينين چيكار مي كنن بايد تو بازي راشون بدين ، اما هرجوري خواستم دفاع كنم با حرفهايي مواجه شدم كه هيچ جوابي براشون نداشتم .
اينكه در عمل هيچ كس حاضر نيست تو زمينه اي كه تخصص داره، فقط يه كم از وقتشو بذاره براي اينجا ، بي چشمداشت!
مثلا الان خيلي كارا هست كه اونجا داره توسط آدماي ناوارد انجام ميشه و به اونا حقوق داده ميشه ،در حالي كه من مطمئنم همون كار اگه دست يه جوون داده شه خيلي بهتر انجام ميشه ، اما خب نكته همينجاست كه كي حاضره ؟؟؟
نمي دونم ! اما فكر مي كنم ماها بيشترو بهتر از هر چيز ديگه اي فقط غر زدن و ايراد گرفتن و شعار دادن رو ياد گرفتيم.
يعني واقعا در عمل حرفي براي گفتن نداريم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
Monday, September 29, 2003
همت بلند دار كه مردان روزگار
از همت بلند به جا يي رسيده اند
مطمئنا آدماي بزرگ يه سري خواسته هاشون رو فداي يه سري ديگه كردن تا به اونجاهايي كه مي خواستن رسيده ن .
و هر چي فكر مي كنم مطمئن تر مي شم كه من هم تا الان خيلي جاها بي خيال خواسته هاي مهم ترم شدم و به يه سري چيزاي مسخره رسيدم .
يعني كل قصه م مثل اونهاست ، فرقش فقط در فداشده ها و به دست اومده هاست!
يه كم احساس خوبي ندارم نسبت به خودم.
خيلي وقتها زيادي خودمو زدم به اون راه...
نمي دونم ،اميدي هست به اينكه يه دفعه يه تغيير اساسي ايجاد شه تو اين بده بستون ها ؟؟؟
يا اينكه اين فكرهم يه خوش خيالي محضه مثل خيلي چيزاي ديگه؟؟؟؟؟؟؟؟
نمي دونم ديگه به چه زبوني بايد به خودم بگم:
همت بلند دار كه مردان روزگار
از همت بلند به جا يي رسيده اند
از همت بلند به جا يي رسيده اند
مطمئنا آدماي بزرگ يه سري خواسته هاشون رو فداي يه سري ديگه كردن تا به اونجاهايي كه مي خواستن رسيده ن .
و هر چي فكر مي كنم مطمئن تر مي شم كه من هم تا الان خيلي جاها بي خيال خواسته هاي مهم ترم شدم و به يه سري چيزاي مسخره رسيدم .
يعني كل قصه م مثل اونهاست ، فرقش فقط در فداشده ها و به دست اومده هاست!
يه كم احساس خوبي ندارم نسبت به خودم.
خيلي وقتها زيادي خودمو زدم به اون راه...
نمي دونم ،اميدي هست به اينكه يه دفعه يه تغيير اساسي ايجاد شه تو اين بده بستون ها ؟؟؟
يا اينكه اين فكرهم يه خوش خيالي محضه مثل خيلي چيزاي ديگه؟؟؟؟؟؟؟؟
نمي دونم ديگه به چه زبوني بايد به خودم بگم:
همت بلند دار كه مردان روزگار
از همت بلند به جا يي رسيده اند
Wednesday, September 17, 2003
روز ثبت نام تقريبا پنجاه دقيقه منتظر اون آدمي شديم كه بايد برگه هاي انتخاب واحد رو بهش مي داديم، بعد همه هم كه آماده اند كه سريع آسمون و ريسمونو بهم ببافن و به هه چيز و همه كس بد و بيراه بگن و غر بزنن و ناله كنن و ...
همچين مواقعي تحمل كردن مزخرفات آدمها، كه گوش ناگزير ميشنوه واقعا كار حضرت فيله.
يه دختره هم طبق همين قاعده اون وسط داد سخن داده بود همينطور كه داشت غر مي زد گفت: " اصلا من اگر نمي خواستم دكترا بخونم هيچوقت نمي اومدم فوق ليسانس ، به درد نمي خوره كه ، همون ليسانس بسه"
تا چند دقيقه مات مونده بودم فكر كردم اشتباه شنيدم ، اما يكم كه بيشتر به اين جمله حكيمانه! فكر كردم ، به اين نتيجه رسيدم كه خب من واقعا هنوز خيلي چيزا رو نمي فهمم .
اما جداً چرا به حرفايي كه مي زنيم يه كم فكر نمي كنيم؟
همچين مواقعي تحمل كردن مزخرفات آدمها، كه گوش ناگزير ميشنوه واقعا كار حضرت فيله.
يه دختره هم طبق همين قاعده اون وسط داد سخن داده بود همينطور كه داشت غر مي زد گفت: " اصلا من اگر نمي خواستم دكترا بخونم هيچوقت نمي اومدم فوق ليسانس ، به درد نمي خوره كه ، همون ليسانس بسه"
تا چند دقيقه مات مونده بودم فكر كردم اشتباه شنيدم ، اما يكم كه بيشتر به اين جمله حكيمانه! فكر كردم ، به اين نتيجه رسيدم كه خب من واقعا هنوز خيلي چيزا رو نمي فهمم .
اما جداً چرا به حرفايي كه مي زنيم يه كم فكر نمي كنيم؟
Monday, September 15, 2003
امروز خانم سفير ايتاليا و خانم سفير ژاپن كه مي خواستن از آسايشگاه كهريزك* بازديد كنند، اومدن رفتيم اونجا.
ايتالياييه كلي موجود دوست داشتني و ماهي بود . كلي هم حال كرده بود، مي گفت ما تو ايتاليا همچين جايي با اين عظمت و گستردگي نداريم مي گفت اينجا كه راه مي ري كاملا احساس شادي و رضايت آدمهاش بهت منتقل مي شه و عقيده داشت كه موفق بودن اين دم و تشكيلات با اين عظمت بيشتر به معجزه مي مونه تا چيز ديگه ، خصوصا كه خانم بهادرزاده از تهران تا كهريزك توماشين براشون قصه روزهاي اول آسايشگاه رو تعريف كرده بود و اينكه اون روزها دو تا اتاق ناجوربوده بدون هيچ امكاناتي و ... . و اونا باورشون نمي شد كه آسايشگاه از اونجا رسيده باشه به اينجا.
خلاصه اينكه عكس العمل هاشون خيلي برام جالب بود، خصوصا خانم فرانچسكو، انقدر هيجان زده شده بود كه نمي دونست چي بگه و چيكار كنه!
كلا روز خوبي بود با كلي تجربه جالب.
* حيف كه سايتش هنوز آماده نيست ...
ايتالياييه كلي موجود دوست داشتني و ماهي بود . كلي هم حال كرده بود، مي گفت ما تو ايتاليا همچين جايي با اين عظمت و گستردگي نداريم مي گفت اينجا كه راه مي ري كاملا احساس شادي و رضايت آدمهاش بهت منتقل مي شه و عقيده داشت كه موفق بودن اين دم و تشكيلات با اين عظمت بيشتر به معجزه مي مونه تا چيز ديگه ، خصوصا كه خانم بهادرزاده از تهران تا كهريزك توماشين براشون قصه روزهاي اول آسايشگاه رو تعريف كرده بود و اينكه اون روزها دو تا اتاق ناجوربوده بدون هيچ امكاناتي و ... . و اونا باورشون نمي شد كه آسايشگاه از اونجا رسيده باشه به اينجا.
خلاصه اينكه عكس العمل هاشون خيلي برام جالب بود، خصوصا خانم فرانچسكو، انقدر هيجان زده شده بود كه نمي دونست چي بگه و چيكار كنه!
كلا روز خوبي بود با كلي تجربه جالب.
* حيف كه سايتش هنوز آماده نيست ...
Sunday, September 07, 2003
يكي از بچه هاي دانشگاه بود كه فقط يك ماه اول همون سال اول اومد دانشگاه ، بعد رفت كانادا وخب قاعدتا آدم تو اون يك ماه اول چندان با كسي صميمي نيست .
حالا اين دوست يك ماهه ما بعد از 4 سال اومده ايران و تو اين سالها فكر نمي كنم ارتباط ما بيشتر از 5-4 تا ايميل بوده باشه يكيش هم همين دو هفته پيش بود كه خبر اومدنشو داده بود .
وقتي اومد زنگ زد كه همديگرو ببينيم!!
امروز با يكي ديگه از بچه ها باهاش قرار گذاشتيم ، راستش وقتي منتطرش بودم يكم حس مي كردم مواجه شدن باهاش سخت باشه ، كسي كه كلا يك ماه باهاش بودم و نه چندان صميمي و 4 ساله كه نديدمش...
اما خب همه چيز خيلي خيلي بهتر و راحت تر از تصورات من بود و خيلي خوش گذشت.
شرمنده كننده ترين ( و البته شيرين ترين ) نكته هم سوغاتي هاش بود!!!
خداييش هيچ دليلي نداشت براي ما سوغاتي بياره ، من كه كم آوردم ، به شدت.
دستش درد نكنه :D
حالا اين دوست يك ماهه ما بعد از 4 سال اومده ايران و تو اين سالها فكر نمي كنم ارتباط ما بيشتر از 5-4 تا ايميل بوده باشه يكيش هم همين دو هفته پيش بود كه خبر اومدنشو داده بود .
وقتي اومد زنگ زد كه همديگرو ببينيم!!
امروز با يكي ديگه از بچه ها باهاش قرار گذاشتيم ، راستش وقتي منتطرش بودم يكم حس مي كردم مواجه شدن باهاش سخت باشه ، كسي كه كلا يك ماه باهاش بودم و نه چندان صميمي و 4 ساله كه نديدمش...
اما خب همه چيز خيلي خيلي بهتر و راحت تر از تصورات من بود و خيلي خوش گذشت.
شرمنده كننده ترين ( و البته شيرين ترين ) نكته هم سوغاتي هاش بود!!!
خداييش هيچ دليلي نداشت براي ما سوغاتي بياره ، من كه كم آوردم ، به شدت.
دستش درد نكنه :D
هه هه! امروز دانشگاه بودم ، كارتمو تحويل دادم ، كارت بيچاره انقدر تمديد نشد تا وقت تحويلش رسيد. ولي انصافا وقتي تحويلش دادم باورم نمي شد كه از روزي كه گرفتمش 4 سال گذشته .
قسمت مضحكش هم اين بود كه مطابق معمول، آقاهه عكسمو كه ديد گفت خانوم اين كارت شماست؟!!!!!!!!؟؟! وقتي گفتم بله ، گفت كارت شناسايي ديگه ندارين؟ گواهينامه مو دادم ، اونم افتضاحتر از اين يكي ، يارو وقتي ديد عكسام يكي از يكي ناجورتر و بي ربطتره ديگه چيزي نگفت و بي خيال شد ، فكر كنم وقتي عكس گواهينامه مو ديد فهميد كه قضيه ، بد عكس بودنمه براي همين ديگه گير نداد و احتمالا كلي هم دلش برام سوخت.
قسمت مضحكش هم اين بود كه مطابق معمول، آقاهه عكسمو كه ديد گفت خانوم اين كارت شماست؟!!!!!!!!؟؟! وقتي گفتم بله ، گفت كارت شناسايي ديگه ندارين؟ گواهينامه مو دادم ، اونم افتضاحتر از اين يكي ، يارو وقتي ديد عكسام يكي از يكي ناجورتر و بي ربطتره ديگه چيزي نگفت و بي خيال شد ، فكر كنم وقتي عكس گواهينامه مو ديد فهميد كه قضيه ، بد عكس بودنمه براي همين ديگه گير نداد و احتمالا كلي هم دلش برام سوخت.
Subscribe to:
Posts (Atom)