مزه همه چیز کاملا بستگی به طعمی داره که از قبل تو دهنته .
Sunday, June 20, 2004
Friday, June 18, 2004
حرف حساب ، این تیکه ش که به نظرم فوق العاده ست:
حواست باشه رفیق. گاهی خیلی محکم و قاطع راجع به چیزی نظر می دیم، با صدای بلند و کاملا حق به جانب حکم صادر می کنیم، بعد یه جا .. یه چیزی به اسم واقعیت .. میاد طوری تو گوشت می زنه .. که ممکنه تا ابد خودت رو بخاطر اون همه قضاوت کورکورانه و یک طرفه نبخشی.
حواست باشه رفیق. گاهی خیلی محکم و قاطع راجع به چیزی نظر می دیم، با صدای بلند و کاملا حق به جانب حکم صادر می کنیم، بعد یه جا .. یه چیزی به اسم واقعیت .. میاد طوری تو گوشت می زنه .. که ممکنه تا ابد خودت رو بخاطر اون همه قضاوت کورکورانه و یک طرفه نبخشی.
Thursday, June 17, 2004
قلب ، نوارقلب ، اکوکاردیوگرافی ، تالیوم اسکن، سکته ، آنژیوگرافی ، CCU ، آنژیوپلاستی ، استنت ، بای پس ، ICU ، ...
می دونی چیه ، نه ناله می کنم و نه اینکه الان ابدا همچین قصدی دارم، مخاطب هم اینبار شدیدا خودمم بلکه یه چیزایی تو سرم فرو بره و یادم بمونه.
با تمام وجودم لمس کردم که " هروقت حس کردی همه چیزخیلی بده، مطمئن باش مطمئن باش مطمئن باش که از اون بدتر هم هست"
ناله کردن هم هیچ دردی رو دوا نمی کنه، اینهمه همه غر زدیم و ناله کردیم از همه چیز، آخرش؟؟
حس می کنم این یک ماه از زندگی بدجوری لازمه که تا ابد تو ذهنم پررنگ بمونه می نویسم تا چیزایی که الان لمس کردم از یادم نره و دوباره نشم همونی که بودم ...
چون الان توی این شرایط وقتی به قبل از این یک ماه کذایی فکر می کنم که فقط بدی اوضاع رو می دیدم و خوشیها اصلا به نظرم نمی اومد، و حتی تصور الان رو نمی تونستم بکنم...روم کم می شه و شرمنده می شم...
(یکمی از ناله های مربوطه هم اینجا بود)
به شدت درگیری فکری داشتم ، همه چیز گره خورده بود، اوضاع درس و دانشگاه هم که خب نور علی نور، حالا درست تو این هیر و ویر و گرفتاری یه کاری رو هم قبول کردم که به گرفتاریها یکی اضافه شه...
هیچ کدوم از مساله ها به یه جواب نهایی منطقی نمی رسید، همه چیز روی هوا...
سکته مامانجون
اوضاع روحی خیلی بد مامان ، که برای خواهر برادرا همش روحیه بود و به من که می رسید دیگه می ریخت...
فشار درس، پروژه ، تمرین،ترجمه، امتحان...
هی قرارهای کار مربوطه که دائما باید بهشون یادآوری می کردم :" من گفتم از اول تیر" و گوششون بدهکار نبود.
همه مسئولیت خونه ای که مامانش ازصبح نبود و وقتی هم می اومد خونه روحیه ش افتضاح بود و یه سنگ صبور می خواست.
سرزدن به بیمارستان.
حرص و جوش از دست پرسنل بیمارستان اسما خصوصی و حماقتشون در رفتار با مریضی که سکته کرده.
غصه پدر که اینجور وقتا زیر بار مسئولیت فکری و تصمیم گیریها له می شه ، که مجبوره یکی یکی همه رو توجیه کنه ، در مورد اظهار نظرهای پزشکی که هر کی از راه می رسه می کنه و جوو متشنج تر می کنه.
غصه تنهایی آقاجون.
جواب دادن به سیل تلفن های سخت سخت.
درست توی همین روزها 3تا از آدمهای نزدیک دیگه هم عمل و بیمارستان و ...
یه ذره جای باقیمونده هم همون درگیریهای فکری قدیمی خودم.
مامانجونوبعد از12 روزCCU آوردیم خونه خودمون
غصه ها کمتر شده و از این نظر واقعا عالیه.
یک هفته مونده به امتحانا، درس هایی که طبق معمول مونده و طبق معمول همه امیدم به یک هفته فرجه.
رفت و آمد و عیادت و...
کار خونه ، خرید خونه و ...
همچنان قرارهای اون کاره.
دایی قرار شد بیاد ایران و خب احتمالا خونه ما، درس تعطیله؟؟؟
زمزمه های آنژیوگرافی.
سهمیه فکرهای خودم .
دوشنبه- آنژیوگرافی
تأخیرها، انتظارهاو استرس ها ، خدا رو شکر با یه عاقبت خوب
قضیه به آنژیوپلاستی و گذاشتن استنت و یک شب بیمارستان ختم شد.
همه خوشحال و سرحالن ، آرامش تقریبا برقراره...
5شنبه جمعه مامانجون آقاجون می گن ما دیگه می خوایم بریم خونمون...
شنبه- قلب آقاجون
امتحان امروز بد نبود.
ظهر توی خونه صحبت از درد قفسه سینه آقاجونه وقصه نفس کم آوردن و ...
عصر به اصرار داییها و یواشکی مامانجون و با کلی دروغ ، آقاجونو می برن دکتر ، می گه CCU و بعد آنژیو!!
شب آقاجون از دکتر که بر می گرده با حرص می گه این دکترا الکی می خوان آدمو مریض کنن من هیچیم نیست خوب خوبم، قلبم هم مثل یه دختر بچه 14 ساله می زنه ...
نگاههای تلخ مامان...
مامانجون هاج و واج...
یکشنبه
صبح پدر تلفن می زنه به دکتری که آنژیوی مامانجونو انجام داده ، برای شب یه وقت می ده ( وقتهای عادیشو تو شهریور میده...!)
شب که بر می گردن می گن دکتر گفته آنژیو، فردا صبح...
آقاجون می خنده به پدر می گه:" شما اینجا رو بکن اورژانس خانواده خودتون برین یه جای دیگه پیدا کنین اونجا زندگی کنین..."
درسی که کلیش مونده ، فکری که هیچ جور جمع نمی شه ، غصه و ترس و دلهره و استرس ...
دایی هنوز بلیط پیدا نکرده ، از موضوع دوم هم هیچی نمی دونه.
دوشنبه دوم- آنژیوگرافی دوم- امتحان دوم
آنژیوگرافی کسی که هیچ جور زیر بار نمی ره که قلبش مشکل داره ، می گه من خوب خوبم ( همه ترسش هم از اینه که مجبور به خونه موندن و استراحت کردن بشه که اینا براش از فحش هم بدتره...)
باز هم انتظار و استرس...
اما نتیجه کلی متفاوت از هفته قبل...بای پس...
روحیه ها درب و داغون ، همه نگران مشکل ریه آقاجون و بیهوشی و ...
گریه های مامانجون...
امتحانهای باقیمونده ، درسهای نخونده، فکر تمرکز ناپذیر ، غصه مامان و مامانجون و خاله و داییها و ...
گریه های مامانجون...........
می دونی چیه ، نه ناله می کنم و نه اینکه الان ابدا همچین قصدی دارم، مخاطب هم اینبار شدیدا خودمم بلکه یه چیزایی تو سرم فرو بره و یادم بمونه.
با تمام وجودم لمس کردم که " هروقت حس کردی همه چیزخیلی بده، مطمئن باش مطمئن باش مطمئن باش که از اون بدتر هم هست"
ناله کردن هم هیچ دردی رو دوا نمی کنه، اینهمه همه غر زدیم و ناله کردیم از همه چیز، آخرش؟؟
حس می کنم این یک ماه از زندگی بدجوری لازمه که تا ابد تو ذهنم پررنگ بمونه می نویسم تا چیزایی که الان لمس کردم از یادم نره و دوباره نشم همونی که بودم ...
چون الان توی این شرایط وقتی به قبل از این یک ماه کذایی فکر می کنم که فقط بدی اوضاع رو می دیدم و خوشیها اصلا به نظرم نمی اومد، و حتی تصور الان رو نمی تونستم بکنم...روم کم می شه و شرمنده می شم...
(یکمی از ناله های مربوطه هم اینجا بود)
به شدت درگیری فکری داشتم ، همه چیز گره خورده بود، اوضاع درس و دانشگاه هم که خب نور علی نور، حالا درست تو این هیر و ویر و گرفتاری یه کاری رو هم قبول کردم که به گرفتاریها یکی اضافه شه...
هیچ کدوم از مساله ها به یه جواب نهایی منطقی نمی رسید، همه چیز روی هوا...
سکته مامانجون
اوضاع روحی خیلی بد مامان ، که برای خواهر برادرا همش روحیه بود و به من که می رسید دیگه می ریخت...
فشار درس، پروژه ، تمرین،ترجمه، امتحان...
هی قرارهای کار مربوطه که دائما باید بهشون یادآوری می کردم :" من گفتم از اول تیر" و گوششون بدهکار نبود.
همه مسئولیت خونه ای که مامانش ازصبح نبود و وقتی هم می اومد خونه روحیه ش افتضاح بود و یه سنگ صبور می خواست.
سرزدن به بیمارستان.
حرص و جوش از دست پرسنل بیمارستان اسما خصوصی و حماقتشون در رفتار با مریضی که سکته کرده.
غصه پدر که اینجور وقتا زیر بار مسئولیت فکری و تصمیم گیریها له می شه ، که مجبوره یکی یکی همه رو توجیه کنه ، در مورد اظهار نظرهای پزشکی که هر کی از راه می رسه می کنه و جوو متشنج تر می کنه.
غصه تنهایی آقاجون.
جواب دادن به سیل تلفن های سخت سخت.
درست توی همین روزها 3تا از آدمهای نزدیک دیگه هم عمل و بیمارستان و ...
یه ذره جای باقیمونده هم همون درگیریهای فکری قدیمی خودم.
مامانجونوبعد از12 روزCCU آوردیم خونه خودمون
غصه ها کمتر شده و از این نظر واقعا عالیه.
یک هفته مونده به امتحانا، درس هایی که طبق معمول مونده و طبق معمول همه امیدم به یک هفته فرجه.
رفت و آمد و عیادت و...
کار خونه ، خرید خونه و ...
همچنان قرارهای اون کاره.
دایی قرار شد بیاد ایران و خب احتمالا خونه ما، درس تعطیله؟؟؟
زمزمه های آنژیوگرافی.
سهمیه فکرهای خودم .
دوشنبه- آنژیوگرافی
تأخیرها، انتظارهاو استرس ها ، خدا رو شکر با یه عاقبت خوب
قضیه به آنژیوپلاستی و گذاشتن استنت و یک شب بیمارستان ختم شد.
همه خوشحال و سرحالن ، آرامش تقریبا برقراره...
5شنبه جمعه مامانجون آقاجون می گن ما دیگه می خوایم بریم خونمون...
شنبه- قلب آقاجون
امتحان امروز بد نبود.
ظهر توی خونه صحبت از درد قفسه سینه آقاجونه وقصه نفس کم آوردن و ...
عصر به اصرار داییها و یواشکی مامانجون و با کلی دروغ ، آقاجونو می برن دکتر ، می گه CCU و بعد آنژیو!!
شب آقاجون از دکتر که بر می گرده با حرص می گه این دکترا الکی می خوان آدمو مریض کنن من هیچیم نیست خوب خوبم، قلبم هم مثل یه دختر بچه 14 ساله می زنه ...
نگاههای تلخ مامان...
مامانجون هاج و واج...
یکشنبه
صبح پدر تلفن می زنه به دکتری که آنژیوی مامانجونو انجام داده ، برای شب یه وقت می ده ( وقتهای عادیشو تو شهریور میده...!)
شب که بر می گردن می گن دکتر گفته آنژیو، فردا صبح...
آقاجون می خنده به پدر می گه:" شما اینجا رو بکن اورژانس خانواده خودتون برین یه جای دیگه پیدا کنین اونجا زندگی کنین..."
درسی که کلیش مونده ، فکری که هیچ جور جمع نمی شه ، غصه و ترس و دلهره و استرس ...
دایی هنوز بلیط پیدا نکرده ، از موضوع دوم هم هیچی نمی دونه.
دوشنبه دوم- آنژیوگرافی دوم- امتحان دوم
آنژیوگرافی کسی که هیچ جور زیر بار نمی ره که قلبش مشکل داره ، می گه من خوب خوبم ( همه ترسش هم از اینه که مجبور به خونه موندن و استراحت کردن بشه که اینا براش از فحش هم بدتره...)
باز هم انتظار و استرس...
اما نتیجه کلی متفاوت از هفته قبل...بای پس...
روحیه ها درب و داغون ، همه نگران مشکل ریه آقاجون و بیهوشی و ...
گریه های مامانجون...
امتحانهای باقیمونده ، درسهای نخونده، فکر تمرکز ناپذیر ، غصه مامان و مامانجون و خاله و داییها و ...
گریه های مامانجون...........
Tuesday, May 25, 2004
Friday, May 21, 2004
Friday, May 14, 2004
Saturday, May 01, 2004
Thursday, April 22, 2004
Sunday, April 11, 2004
Thursday, April 01, 2004
Wednesday, March 17, 2004
Tuesday, February 24, 2004
Tuesday, February 10, 2004
خسته شدم.
اززندگی دودوتاچهارتایی ، ازسبک سنگین کردن . دیگه حالم به هم می خوره از اینکه برای انجام کوچکترین کار مسخره ای تو زندگی اینهمه فکر کنم ، تجزیه تحلیل کنم ، انرژی صرف کنم . حالم به هم می خوره از اینکه همیشه همه در حال حساب کتاب کردن هستند تا مبادا چیزی که به دست میاد کمتر از چیزی باشه که از دست میره ، حالا هرکس با معیارهای خودش و با مدل خودش ، یکی دنبال به دست آوردن امتیازات لازم برای اون دنیا(!) ، یکی دنبال پول، یکی شهرت ، یکی مدرک ، یکی عشق و ... ، در هر حال همه تو همه کاری دنبال معامله ن .
من دیگه حالم از حساب کتاب بهم می خوره ، دیگه هیچی دلم نمی خواد بدست بیارم ، اصلا همه چیز از دست بره اما در عوض من دیگه به هیچی فکر نکنم ، من تجزیه تحلیل و سبک سنگین نکنم ، من انتخاب نکنم ، همه چی خودش الکی پیش بره.
نفرت دارم از اینکه کسی بخواد بهم بگه لیاقتم خیلی بیشتر از فلان انتخابمه ، نفرت دارم از اندازه گیری و وجب کردن و وزن کردن و شمردن و ....
لیاقت رو چی تعیین می کنه ؟ کی تعیین می کنه؟ اصلا لیاقت یعنی چی؟ ملاکش چیه؟؟؟
از مقایسه نفرت دارم . از " بهتربودن" ، " بدتربودن" ، " سر بودن " ، " همه چی تموم بودن" و ... و هر کلمه و عبارتی شبیه اینا بیزارم.
از مدرک و پول و هر کوفت دیگه ای تو این مایه ها که آدما می کننش وسیله ای برای رتبه بندی ، می خوام بالا بیارم.
ازادامه دادن درسم نه ناراضیم نه پشیمون اما از اون کلمه 3 حرفی کوفتی که قراره به اسم مدرکم اضافه شه تا آدمها تو مقایسه هاشون راحت تر باشن حالم به هم می خوره ...
اصلا همه اینا به جهنم ، بیشتر از همه چی از دست خودم خسته م ، از روحیات مزخرف و احمقانه م .
فقط حماقت می تونه باعث شه که دختر باشی و تو شرایط فوق العاده سخت و ناراحت کننده گریه نکنی ، این فقط حماقته و بس.
یه عمری فکر می کردم که این یه امتیاز مثبته که من در یک جو کاملا پسرونه بزرگ شدم و ناخودآگاه از یه سری رفتارهای دخترونه دور موندم بدون اینکه خودم بفهمم. حالا تازه فهمیدم که این هیچم مثبت نیست.
نمی دونم از کجا این فکرای مزخرف رفته بوده تو کله م که گریه کردن ضعف نشون دادنه ، آدم باید قوی باشه ، آدم باید بتونه مقاومت کنه و .....
که چی شه؟؟؟؟؟؟؟؟
23 سال این مدلی بودم ،حالا رسیدم به جایی که تو شرایط خیلی سخت که شاید تنها راه تخلیه روحی 2 دقیقه زرزدن باشه ، عینا مجسمه می شینم دیوار روبرو رو نگاه می کنم ، ضعف یعنی این!
اینجوریه که حالا باید حسرت دخترایی رو بخورم که تا بهشون بگی پخ می زنن زیر گریه ، دقیقا همون کسایی که یه روزگاری فکر می کردم این خصوصیتم یه برتریه نسبت بهشون...!
وبدتر از همه چی ، این لالمونی گرفتن لعنتیه و نفرت از درددل کردن...
اززندگی دودوتاچهارتایی ، ازسبک سنگین کردن . دیگه حالم به هم می خوره از اینکه برای انجام کوچکترین کار مسخره ای تو زندگی اینهمه فکر کنم ، تجزیه تحلیل کنم ، انرژی صرف کنم . حالم به هم می خوره از اینکه همیشه همه در حال حساب کتاب کردن هستند تا مبادا چیزی که به دست میاد کمتر از چیزی باشه که از دست میره ، حالا هرکس با معیارهای خودش و با مدل خودش ، یکی دنبال به دست آوردن امتیازات لازم برای اون دنیا(!) ، یکی دنبال پول، یکی شهرت ، یکی مدرک ، یکی عشق و ... ، در هر حال همه تو همه کاری دنبال معامله ن .
من دیگه حالم از حساب کتاب بهم می خوره ، دیگه هیچی دلم نمی خواد بدست بیارم ، اصلا همه چیز از دست بره اما در عوض من دیگه به هیچی فکر نکنم ، من تجزیه تحلیل و سبک سنگین نکنم ، من انتخاب نکنم ، همه چی خودش الکی پیش بره.
نفرت دارم از اینکه کسی بخواد بهم بگه لیاقتم خیلی بیشتر از فلان انتخابمه ، نفرت دارم از اندازه گیری و وجب کردن و وزن کردن و شمردن و ....
لیاقت رو چی تعیین می کنه ؟ کی تعیین می کنه؟ اصلا لیاقت یعنی چی؟ ملاکش چیه؟؟؟
از مقایسه نفرت دارم . از " بهتربودن" ، " بدتربودن" ، " سر بودن " ، " همه چی تموم بودن" و ... و هر کلمه و عبارتی شبیه اینا بیزارم.
از مدرک و پول و هر کوفت دیگه ای تو این مایه ها که آدما می کننش وسیله ای برای رتبه بندی ، می خوام بالا بیارم.
ازادامه دادن درسم نه ناراضیم نه پشیمون اما از اون کلمه 3 حرفی کوفتی که قراره به اسم مدرکم اضافه شه تا آدمها تو مقایسه هاشون راحت تر باشن حالم به هم می خوره ...
اصلا همه اینا به جهنم ، بیشتر از همه چی از دست خودم خسته م ، از روحیات مزخرف و احمقانه م .
فقط حماقت می تونه باعث شه که دختر باشی و تو شرایط فوق العاده سخت و ناراحت کننده گریه نکنی ، این فقط حماقته و بس.
یه عمری فکر می کردم که این یه امتیاز مثبته که من در یک جو کاملا پسرونه بزرگ شدم و ناخودآگاه از یه سری رفتارهای دخترونه دور موندم بدون اینکه خودم بفهمم. حالا تازه فهمیدم که این هیچم مثبت نیست.
نمی دونم از کجا این فکرای مزخرف رفته بوده تو کله م که گریه کردن ضعف نشون دادنه ، آدم باید قوی باشه ، آدم باید بتونه مقاومت کنه و .....
که چی شه؟؟؟؟؟؟؟؟
23 سال این مدلی بودم ،حالا رسیدم به جایی که تو شرایط خیلی سخت که شاید تنها راه تخلیه روحی 2 دقیقه زرزدن باشه ، عینا مجسمه می شینم دیوار روبرو رو نگاه می کنم ، ضعف یعنی این!
اینجوریه که حالا باید حسرت دخترایی رو بخورم که تا بهشون بگی پخ می زنن زیر گریه ، دقیقا همون کسایی که یه روزگاری فکر می کردم این خصوصیتم یه برتریه نسبت بهشون...!
وبدتر از همه چی ، این لالمونی گرفتن لعنتیه و نفرت از درددل کردن...
Tuesday, January 13, 2004
یه دختر شیطون و با نشاط
یه دختر خوش اخلاق و مهربون
یه دختر بی نهایت دوست داشنتی و جذاب...
یادمه دو سال پیش که دیدیمش زیباییش ، توجه همه رو جلب می کرد ، خیلی خوشگلتر از روزهای مدرسه رفتن...
اما امسال که دیدمش از اون زیبایی خیره کننده خبری نبود ، هنوز هم خوشگل بود ، اما خب...
شنیده بودم که یه مدت مریض بوده پیش خودم گفتم خب حتما مال مریضیه و دوباره همونجوری می شه...
ازم پرسید تو ازدواج نکردی ، جواب دادم ، خندید و گفت داری کیفتو می کنی ، دم به تله نمی دی.
دست بچه ش تو دستش بود . خندیدم و گفتم آره...
از دیشب تا حالا هیچ جور خاطراتی که ازش دارم از جلوی چشمم دور نمی شه
ذهنیتی که ازش دارم هیچ جور با کلمه لعنتیی که دیشب شنیدم جور در نمیاد...
دیشب تا حالا هر چی قکر می کنم نمی فهمم یعنی چی ...
سارا که می خواست بهم بگه ، پریدم تو حرفش ، گفتم چیه ؟ اونم طلاق ؟؟ مکث کرد گفت بدتر ، کاش طلاق بود...
سرطان
سرطان
سرطان
سرطان
سرطان
سرطان
...
واقعا نمی فهمم...
هیچ جور با هم جور در نمیاد...
یادمه همون روزا یه جا نوشت :
زندگی زیباست ای زیبا پرست
زیبه اندیشان به زیبایی رسند
آنقدر زیباست این بی بازگشت
کز برایش می توان از جان گذشت
با اینکه اشتباه نوشته بود ( زیباپسند ) ، اما ما بعد از اون دیگه همیشه این شعرو همینجوری اشتباه می خوندیم و می خندیدیم و یاد اون روزا می کردیم .
دیشب تا حالا هی این شعر رو با خودم می خونم و هی گیج تر می شم...هی یاد اون روزها می افتم و بیشتر قاطی می کنم.
از اون موقع 9-8 سال می گذره ، کی اون روزا فکرشو می کرد ...
سرطان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پوووووووووووووووف
......
درست وقتی این خبرو شنیدم که بینهایت غرق خودم و زندگیم بودم، توفکرِ "من چی گفتم ، اون چی گفت ، حالا من چی بگم و کی و چه جوری و چی می شه" و این مزخرفات...
که به خودم بیام ، زندگی یه جورایی واقعیه ، خیلی واقعی تر و بی رحم تر از تصورات من ، همه چیزایی که همیشه تو قصه ها بوده ، تو این زندگی واقعی هست...همینقدر پررنگ و جدی...
و اینکه انگار قضیه این مردنه جدیه...
اما با همه این حرفا هنوز هم نتونستم باور کنم
اون فقط 3 سال از من بزرگتره...
یه دختر خوش اخلاق و مهربون
یه دختر بی نهایت دوست داشنتی و جذاب...
یادمه دو سال پیش که دیدیمش زیباییش ، توجه همه رو جلب می کرد ، خیلی خوشگلتر از روزهای مدرسه رفتن...
اما امسال که دیدمش از اون زیبایی خیره کننده خبری نبود ، هنوز هم خوشگل بود ، اما خب...
شنیده بودم که یه مدت مریض بوده پیش خودم گفتم خب حتما مال مریضیه و دوباره همونجوری می شه...
ازم پرسید تو ازدواج نکردی ، جواب دادم ، خندید و گفت داری کیفتو می کنی ، دم به تله نمی دی.
دست بچه ش تو دستش بود . خندیدم و گفتم آره...
از دیشب تا حالا هیچ جور خاطراتی که ازش دارم از جلوی چشمم دور نمی شه
ذهنیتی که ازش دارم هیچ جور با کلمه لعنتیی که دیشب شنیدم جور در نمیاد...
دیشب تا حالا هر چی قکر می کنم نمی فهمم یعنی چی ...
سارا که می خواست بهم بگه ، پریدم تو حرفش ، گفتم چیه ؟ اونم طلاق ؟؟ مکث کرد گفت بدتر ، کاش طلاق بود...
سرطان
سرطان
سرطان
سرطان
سرطان
سرطان
...
واقعا نمی فهمم...
هیچ جور با هم جور در نمیاد...
یادمه همون روزا یه جا نوشت :
زندگی زیباست ای زیبا پرست
زیبه اندیشان به زیبایی رسند
آنقدر زیباست این بی بازگشت
کز برایش می توان از جان گذشت
با اینکه اشتباه نوشته بود ( زیباپسند ) ، اما ما بعد از اون دیگه همیشه این شعرو همینجوری اشتباه می خوندیم و می خندیدیم و یاد اون روزا می کردیم .
دیشب تا حالا هی این شعر رو با خودم می خونم و هی گیج تر می شم...هی یاد اون روزها می افتم و بیشتر قاطی می کنم.
از اون موقع 9-8 سال می گذره ، کی اون روزا فکرشو می کرد ...
سرطان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پوووووووووووووووف
......
درست وقتی این خبرو شنیدم که بینهایت غرق خودم و زندگیم بودم، توفکرِ "من چی گفتم ، اون چی گفت ، حالا من چی بگم و کی و چه جوری و چی می شه" و این مزخرفات...
که به خودم بیام ، زندگی یه جورایی واقعیه ، خیلی واقعی تر و بی رحم تر از تصورات من ، همه چیزایی که همیشه تو قصه ها بوده ، تو این زندگی واقعی هست...همینقدر پررنگ و جدی...
و اینکه انگار قضیه این مردنه جدیه...
اما با همه این حرفا هنوز هم نتونستم باور کنم
اون فقط 3 سال از من بزرگتره...
Saturday, January 10, 2004
Wednesday, December 24, 2003
Thursday, December 18, 2003
Tuesday, December 09, 2003
بعضی چیزا هستند که انقدر به ظاهر کوچک وکم اهمیت و حتی مسخره اند و انقدر وجودشون برامون عادی شده که یادمون می ره نعمتهای خیلی خیلی بزرگی هستند.
یکی از شنبه هایی که کهریزک بودم یکی از پرستارا یه دختر معلول آورده بود که به مسوول بخش یه چیزی راجع بهش بگه.
دختره کنترل آب دهنشو نداشت ....
آب دهنش رفته بود روی مقنعه ش و دو تا مگس هم اومده بودند نشسته بودند روش ...
و اون هم نه متوجه بود و نه اینکه خیلی کاری از دستش بر می اومد...!
صحنه چندش آور و بینهایت تکون دهنده ای بود وواقعا هنوز بعد از چند هفته جلوی چشممه.
داشتم فکر می کردم ماها وقتی که دیگه خیلی آدم مثبت و شاکری می شیم ( تازه اونهم معمولا تحت تاثیر فیلم یا اتفاقیه که ببینیم ) خداروشکر می کنیم که دست و پامون سالمه راحت میایم و می ریم و هر کاری دلمون بخواد خودمون می کنیم در حالیکه خیلی چیزای دیگه هم هستند که شکر دارند و ماها نمی فهمیم.
دیگرانو نمی دونم اما من که تا لحظه اي که اون صحنه رو ندیده بودم به ذهنم هم نمی رسید که کنترل آب دهان هم یه نعمت بزرگه !
به نظر حرف مسخره ای میاد اما خب واقعيته …
یکی از شنبه هایی که کهریزک بودم یکی از پرستارا یه دختر معلول آورده بود که به مسوول بخش یه چیزی راجع بهش بگه.
دختره کنترل آب دهنشو نداشت ....
آب دهنش رفته بود روی مقنعه ش و دو تا مگس هم اومده بودند نشسته بودند روش ...
و اون هم نه متوجه بود و نه اینکه خیلی کاری از دستش بر می اومد...!
صحنه چندش آور و بینهایت تکون دهنده ای بود وواقعا هنوز بعد از چند هفته جلوی چشممه.
داشتم فکر می کردم ماها وقتی که دیگه خیلی آدم مثبت و شاکری می شیم ( تازه اونهم معمولا تحت تاثیر فیلم یا اتفاقیه که ببینیم ) خداروشکر می کنیم که دست و پامون سالمه راحت میایم و می ریم و هر کاری دلمون بخواد خودمون می کنیم در حالیکه خیلی چیزای دیگه هم هستند که شکر دارند و ماها نمی فهمیم.
دیگرانو نمی دونم اما من که تا لحظه اي که اون صحنه رو ندیده بودم به ذهنم هم نمی رسید که کنترل آب دهان هم یه نعمت بزرگه !
به نظر حرف مسخره ای میاد اما خب واقعيته …
Subscribe to:
Posts (Atom)