Thursday, September 04, 2003

به دو تا مورد فوق العاده برخورد كردم ، كه هر چي فكر مي كنم يادم نمياد اول كه ديدم شاخ در آوردم بعدش مردم از خنده ، يا اينكه اول كلي خنديدم بعدش كه گذشت دوزاريم افتاد و تعجب كردم. در هر حال خيلي فرقي نداره.

اين دو تا:

آگهي آموزش مداحي!!!

CD صوتي تصويري سياحت شرق رسيد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دومي كه استثنائيه اصلا...


اين سفر هم از اون سفراي جالب بود.

Thursday, August 28, 2003

خب، الان خوشحالي اوليه قبول شدنم تقريبا فروكش كرد .

خنده دارش اينه كه دوباره از اول مهر دانشجو ام...
واي ي ي ي ي ي ي ...........
من قبول شدم !!!!!!!!!!!!!!!
كي باورش مي شه؟؟؟؟

Wednesday, August 13, 2003

- مي دوني ! من كينه اي نيستما...
اما اگه دستم به اون نامرد برسه چنان بلايي سرش بيارم كه نفهمه از كجا خورده...


خيلي خوشحال مي شم يكي برام " كينه اي" رو معني كنه...
با اين ترتيب من ِ ابله ،‌ يك عمر سرم كلاه رفته كه فكر كردم كينه اي ام!

Wednesday, July 30, 2003

سمينار تخصصي اعتياد!!!
بايد جالب باشه...

Monday, July 28, 2003

وقتي يه عده بيشعور عزيز كه در هيچ زمينه اي علم و اطلاعات ندارند،‌ بخوان در همه زمينه ها دخالت واظهار وجود كنند، اينطوري مي شه كه سردر غار بي نظير عليصدر، يه بناي احمقانه ساخته مي شه عين حموم عمومي ( كه قطعا هزينه ساختش كم نبوده) ، اونوقت درياچه شاهكار زريوار، بخاطر عدم رسيدگي داره نابود مي شه .
البته عدم رسيدگي كه تو سرشون بخوره، دراثبات حماقتشون همين بس كه فاضلاب مجموعه ايرانگردي جهانگردي مريوان مي ريزه تو اين درياچه!
من تا قبل از اينكه بريم اونجا حتي اسمشم نشنيده بودم ولي انقدر منظره فوق العاده اي داره كه آدم نمي تونه ازش چشم برداره، اماخب چه فايده؟؟؟ ...حيف.

Sunday, July 27, 2003

اون چرت و پرت هايي كه گفتم پس مي گيرم ( به جز يه تيكه هاييش) .
فقط خودخواهي مي تونه باعث شه كه آدم ديگه فحش نده و بد و بيراه نگه ، منم تو عصبانيت يه زري زدم كه به شدت پشيمونم...

در تمام طول مسافرت به خودم فحش دادم ، ديدن مردم شهرهاي ديگه و روستاها و اينكه چه جوري با فقر و فلاكت و كثافت و اعتياد و بيكاري و ... دست و پنجه نرم مي كنند ، اعصاب آدمو داغون مي كنه ، آدمهايي كه واقعا انسانن ، زحمتكش ومهربون و فوق العاده. اونوقت از اونطرف مسببين اين وضعيت كه يه مشت حيوون مفتخورن كه ارزش زنده بودنم ندارن خون اينا رو كردن تو شيشه ، چه جوري مي شه فحش نداد؟؟؟

تو همه سوراخ سنبه هاي ايران كه بري با هر كسي حرف بزني، پير و جوون و بيسواد و تحصيلكرده و ... همه دارن ناله و نفرين مي كنن !
فحش كه هيچ ، همه لعنت ها و نفرينهاي دنيا هم كمشونه...

خدايا غلط كردم.

*خدا رو بخاطر اين سفرهاي ايرانگردي خانوادگي شكر مي كنم ،چون با اينكه خيلي وقتها باعث حرص و جوش و غم وغصه مي شه ، براي من يكي كه خيلي لازمه!

Sunday, July 06, 2003

عاقبت از ما غبار ماند زنهار
تا زتو بر خاطري غبار نماند

فقط همين!

Friday, July 04, 2003

خيلي خيلي دوست دارم بدونم چرااكثر آدمهاي پير انقدر با تكنولوژي بد هستن و مي خوان تا جايي كه مي شه ازش فرار كنن . اصولا از تغييرو تحول زياد خوششون نميادچرا؟.
ما ها هم پير شيم اين مدلي مي شيم؟؟؟
ده يازده ماه پيش كه مي خواستم يه اسمي براي اينجا بگذارم ، از اونجا كه خلاقيت و استعداد ويژه اي براي گذاشتن اسم ويژه نداشتم ، بخاطر " شب تاريك و سنگستان و من مست ..." باباطاهر و "قصه شهر سنگستان" اخوان ثالث ، اسم اينجا شد ايني كه هست.

بماند كه هر چي گذشت چقدر خودمو بخاطر اين اسم مسخره كردم، بسكه هر كي برداشته بود ته هر كلمه بي ربطي يه پسوند " ستان " چسبونده بود شده بود اسم وبلاگش . اما خب عوضش نكردم چون خوشم نمياد تو اينجور چيزا هر لحظه يه سازي بزنم و اهميت چنداني هم نداشت و در ضمن حسنش اين بود كه اسمه ابتكار من نبود!

خلاصه اينكه دو سه هفته گذشت و چند تا خيابون پايينتر از خونه ديدم كه يه جا، مثل همه جاهاي ديگه، يك مشت تير آهن هوا كردند كه خب البته فرق اين يكي با بقيه اين بود كه يه تابلوي زرد به تير آهنهاش بود كه روش نوشته بود : " سنگستان عرضه كننده سنگهاي ساختماني ، تلفن ..." اينو كه ديدم كلي به خودم خنديدم و تازه ياد گرفتم كه جاي استعمال اين اسم كجاهاست.

از اون به بعد هر روز وقتي از كنار اون تير آهنا رد مي شدم به عنوان يه فريضه يه پوزخندي حواله خودم مي كردم ، تا اينكه يك ماه پيش تو امتحانام وقتي از جلوش رد شدم ، ساختمونه تموم شده بود با يه نماي عالي با سنگ گرانيت خيلي خوشرنگ ،‌ و تابلو زرده هم ديگه برداشته شده بود ، اون روز هم پوزخند كذايي رو زدم منتها اين دفعه يك كمي گوشه ش كج بود !

Wednesday, June 25, 2003

اين هم از آخرين امتحان !
و اين هم از ليسانس كه يه زماني فكر مي كرديم چيه...

همه چي داره با همين سرعت مسخره ميگذره، بدون اينكه بشه جلوشو گرفت.


...

از همه اين حرفها گذشته، امتحانهاي اين ترمم شاهكار بود ، بدتر از اين نمي دونم مي شه يا نه.
اما خب عوضش تجربيات منحصر به فردي پيدا كردم كه ناجورترينش 4 تا امتحان در24 ساعت بود.





Wednesday, June 04, 2003

اينشتين مي گه اگر جنگ جهاني سوم به وقوع بپيوندد ، جنگ چهارم با چماق خواهد بود.

اينجا اگر بين خطوط رانندگي كني ، عامل بي نظمي و اغتشاش هستي!



Friday, May 30, 2003

يه بنده خدايي هوا فضا مي خونه ، كلي هم كارش درسته!
بعد اونوقت يكي از آشناهاي گراميشون برگشته به مامانش گفته:" به سلامتي ، دخترتون آخرش مهماندار ميشه؟"

باحاله ها!
با معدل 15.5 هوا فضاي پلي تكنيك، بره مهماندار شه...

Friday, May 16, 2003

كج دار و مريز
كج دار و مريز
كج دار و مريز
كج دار و مريز
كج دار و مريز
كج دار و مريز
...

خب بالاخره آخرش مي ريزه ديگه.

Wednesday, May 14, 2003

خيلي دردناكه ، كه يه آدم كوتوله با كفش تخت ، توي يه صف لعنتي بيفته بين دو تا آدم خيلي قدبلند.

داشتم خفه مي شدم.


Wednesday, May 07, 2003

هر بلايى كه سرم بياد حقمه ، بس كه غد و يه دنده ام و خودم خودم مى كنم.

هى اون بيچاره گفت سارا فلان كتابو نمى خواد بخونى ، اين جزوه رو بخون ، اون تستها رو حتماً بزن...
هى گفتم نه بابا، من خودم مى دونم چيكار كنم بهتره ، من خودم بهتر مدل خودمو بلدم ...
من از تست زدن بدم مياد دلم ميخواد خود درسو بخونم ، من دوست دارم از درس خوندن لذت ببرم، من نميتونم روزي ده ساعت پشت هم درس بخونم ، من نميتونم شيش ماه همه زندگي رو تعطيل كنم بچسبم به درس و از خونه بيرون نرم، من ، من ، من...

نتيجه هم اين ميشه كه حتى اگر عادت كرده باشى كه تو اين چهار سال يا از بالاترين نمره هاى كلاس شى يا حداقل اينكه جزو پايينها نباشى ، مثل ديروزى كه پوركاظمى ليست رتبه هاى دو رقمى رو آورده ، مى شى عيناً اين بچه تنبلاى خنگ و خل!
هر كى هم ازراه مى رسه ميگه سارا تو چيكار كردي؟ ً يكي از استادهاهم (كه سه تا درس باهاش داشتم) منوكه ديده ميگه تو چرا اسمت نيست...
خب باباجون گند زدم ديگه ، چيكار كنم...

آخرسر هم افتادم به جون خدا و همه چيزو انداختم گردن اون. (به قول مامان : فرافكني)

بايد نمرين كنم يه كم به حرف ديگران گوش بدم .

البته شايد مشكل اين باشه كه خنگ شده باشم.(كه گويا شدم)

پس در هر حال حقمه...


Wednesday, April 16, 2003

امروز تو خيابون دلم براى دخترايى‌ كه مجبور بودن جلوى‌ صورتشونو بگيرن كه پول و زحمتشون هدر نره ، سوخت.
طفلكيا از اين لذت كه بارون بخوره تو صورتشون محروم بودن.


Wednesday, April 09, 2003

پدر گرامي تو اين هفته با يه دارويى مواجه شدن كه ميزان مصرفش مثلاً " سه ميلى گرم در متر مربع سطح بدن " بود. يعنى براي تجويزش بايد سطح بدن مريض رو بدونى چقدره.
و تو كتابهايى كه دم دست بود، فرمولش پيدا نشد . خلاصه اينكه ديشب خوابالو داشتيم تو اين قوطى، دنبال فرمولى براى بدست آوردن سطح بدن انسان مى گشتيم.
برام جالب بود:
Body surface area in square meters =
= ((weight in kg)^(0.425)) * ((height in cm)^(0.725)) * (0.007184)










Sunday, April 06, 2003

هميشه وقتى از جلوى يه پمپ بنزين رد مى شم ، در صورت خلوت بودن هوس مى كنم بنزين بزنم براى همين ديروزصبح خيلي يه جاييم سوخت وقتى كه با تاكسى ، از جلوى يكى از پمپ بنزين هاى همواره شلوغ رد شدم و فقط يك ماشين توش بود ! براى همين هم يه لحظه هوس كردم كه حداقل خودم دو قلپ بخورم ...

شب كه با بابام داشتم راجع به يه موضوع ديگه حرف مى زدم و حرف گرون شدن بنزين شد تازه دوزارى مباركم افتاد كه قضيه چيه ، البته عمراً به ذهنم نمي رسيد كه انقدر تغييرِ محسوسى به چشم بياد ، انگار نه انگار كه چهار ساله داريم مى گيم: " در كوتاه مدت ، تقاضا با قيمت رابطه معكوس داره!"

خلاصه اينكه از خير اون دو قلپ هم گذشتم.