اینکه " توسختیها می شه آدمها رو بهتر شناخت" یه واقعیت خیلی بزرگه ، حتی اگر نتیجه خوشایندی نداشته باشه.
Friday, May 21, 2004
Friday, May 14, 2004
Saturday, May 01, 2004
Thursday, April 22, 2004
Sunday, April 11, 2004
Thursday, April 01, 2004
Wednesday, March 17, 2004
Tuesday, February 24, 2004
Tuesday, February 10, 2004
خسته شدم.
اززندگی دودوتاچهارتایی ، ازسبک سنگین کردن . دیگه حالم به هم می خوره از اینکه برای انجام کوچکترین کار مسخره ای تو زندگی اینهمه فکر کنم ، تجزیه تحلیل کنم ، انرژی صرف کنم . حالم به هم می خوره از اینکه همیشه همه در حال حساب کتاب کردن هستند تا مبادا چیزی که به دست میاد کمتر از چیزی باشه که از دست میره ، حالا هرکس با معیارهای خودش و با مدل خودش ، یکی دنبال به دست آوردن امتیازات لازم برای اون دنیا(!) ، یکی دنبال پول، یکی شهرت ، یکی مدرک ، یکی عشق و ... ، در هر حال همه تو همه کاری دنبال معامله ن .
من دیگه حالم از حساب کتاب بهم می خوره ، دیگه هیچی دلم نمی خواد بدست بیارم ، اصلا همه چیز از دست بره اما در عوض من دیگه به هیچی فکر نکنم ، من تجزیه تحلیل و سبک سنگین نکنم ، من انتخاب نکنم ، همه چی خودش الکی پیش بره.
نفرت دارم از اینکه کسی بخواد بهم بگه لیاقتم خیلی بیشتر از فلان انتخابمه ، نفرت دارم از اندازه گیری و وجب کردن و وزن کردن و شمردن و ....
لیاقت رو چی تعیین می کنه ؟ کی تعیین می کنه؟ اصلا لیاقت یعنی چی؟ ملاکش چیه؟؟؟
از مقایسه نفرت دارم . از " بهتربودن" ، " بدتربودن" ، " سر بودن " ، " همه چی تموم بودن" و ... و هر کلمه و عبارتی شبیه اینا بیزارم.
از مدرک و پول و هر کوفت دیگه ای تو این مایه ها که آدما می کننش وسیله ای برای رتبه بندی ، می خوام بالا بیارم.
ازادامه دادن درسم نه ناراضیم نه پشیمون اما از اون کلمه 3 حرفی کوفتی که قراره به اسم مدرکم اضافه شه تا آدمها تو مقایسه هاشون راحت تر باشن حالم به هم می خوره ...
اصلا همه اینا به جهنم ، بیشتر از همه چی از دست خودم خسته م ، از روحیات مزخرف و احمقانه م .
فقط حماقت می تونه باعث شه که دختر باشی و تو شرایط فوق العاده سخت و ناراحت کننده گریه نکنی ، این فقط حماقته و بس.
یه عمری فکر می کردم که این یه امتیاز مثبته که من در یک جو کاملا پسرونه بزرگ شدم و ناخودآگاه از یه سری رفتارهای دخترونه دور موندم بدون اینکه خودم بفهمم. حالا تازه فهمیدم که این هیچم مثبت نیست.
نمی دونم از کجا این فکرای مزخرف رفته بوده تو کله م که گریه کردن ضعف نشون دادنه ، آدم باید قوی باشه ، آدم باید بتونه مقاومت کنه و .....
که چی شه؟؟؟؟؟؟؟؟
23 سال این مدلی بودم ،حالا رسیدم به جایی که تو شرایط خیلی سخت که شاید تنها راه تخلیه روحی 2 دقیقه زرزدن باشه ، عینا مجسمه می شینم دیوار روبرو رو نگاه می کنم ، ضعف یعنی این!
اینجوریه که حالا باید حسرت دخترایی رو بخورم که تا بهشون بگی پخ می زنن زیر گریه ، دقیقا همون کسایی که یه روزگاری فکر می کردم این خصوصیتم یه برتریه نسبت بهشون...!
وبدتر از همه چی ، این لالمونی گرفتن لعنتیه و نفرت از درددل کردن...
اززندگی دودوتاچهارتایی ، ازسبک سنگین کردن . دیگه حالم به هم می خوره از اینکه برای انجام کوچکترین کار مسخره ای تو زندگی اینهمه فکر کنم ، تجزیه تحلیل کنم ، انرژی صرف کنم . حالم به هم می خوره از اینکه همیشه همه در حال حساب کتاب کردن هستند تا مبادا چیزی که به دست میاد کمتر از چیزی باشه که از دست میره ، حالا هرکس با معیارهای خودش و با مدل خودش ، یکی دنبال به دست آوردن امتیازات لازم برای اون دنیا(!) ، یکی دنبال پول، یکی شهرت ، یکی مدرک ، یکی عشق و ... ، در هر حال همه تو همه کاری دنبال معامله ن .
من دیگه حالم از حساب کتاب بهم می خوره ، دیگه هیچی دلم نمی خواد بدست بیارم ، اصلا همه چیز از دست بره اما در عوض من دیگه به هیچی فکر نکنم ، من تجزیه تحلیل و سبک سنگین نکنم ، من انتخاب نکنم ، همه چی خودش الکی پیش بره.
نفرت دارم از اینکه کسی بخواد بهم بگه لیاقتم خیلی بیشتر از فلان انتخابمه ، نفرت دارم از اندازه گیری و وجب کردن و وزن کردن و شمردن و ....
لیاقت رو چی تعیین می کنه ؟ کی تعیین می کنه؟ اصلا لیاقت یعنی چی؟ ملاکش چیه؟؟؟
از مقایسه نفرت دارم . از " بهتربودن" ، " بدتربودن" ، " سر بودن " ، " همه چی تموم بودن" و ... و هر کلمه و عبارتی شبیه اینا بیزارم.
از مدرک و پول و هر کوفت دیگه ای تو این مایه ها که آدما می کننش وسیله ای برای رتبه بندی ، می خوام بالا بیارم.
ازادامه دادن درسم نه ناراضیم نه پشیمون اما از اون کلمه 3 حرفی کوفتی که قراره به اسم مدرکم اضافه شه تا آدمها تو مقایسه هاشون راحت تر باشن حالم به هم می خوره ...
اصلا همه اینا به جهنم ، بیشتر از همه چی از دست خودم خسته م ، از روحیات مزخرف و احمقانه م .
فقط حماقت می تونه باعث شه که دختر باشی و تو شرایط فوق العاده سخت و ناراحت کننده گریه نکنی ، این فقط حماقته و بس.
یه عمری فکر می کردم که این یه امتیاز مثبته که من در یک جو کاملا پسرونه بزرگ شدم و ناخودآگاه از یه سری رفتارهای دخترونه دور موندم بدون اینکه خودم بفهمم. حالا تازه فهمیدم که این هیچم مثبت نیست.
نمی دونم از کجا این فکرای مزخرف رفته بوده تو کله م که گریه کردن ضعف نشون دادنه ، آدم باید قوی باشه ، آدم باید بتونه مقاومت کنه و .....
که چی شه؟؟؟؟؟؟؟؟
23 سال این مدلی بودم ،حالا رسیدم به جایی که تو شرایط خیلی سخت که شاید تنها راه تخلیه روحی 2 دقیقه زرزدن باشه ، عینا مجسمه می شینم دیوار روبرو رو نگاه می کنم ، ضعف یعنی این!
اینجوریه که حالا باید حسرت دخترایی رو بخورم که تا بهشون بگی پخ می زنن زیر گریه ، دقیقا همون کسایی که یه روزگاری فکر می کردم این خصوصیتم یه برتریه نسبت بهشون...!
وبدتر از همه چی ، این لالمونی گرفتن لعنتیه و نفرت از درددل کردن...
Tuesday, January 13, 2004
یه دختر شیطون و با نشاط
یه دختر خوش اخلاق و مهربون
یه دختر بی نهایت دوست داشنتی و جذاب...
یادمه دو سال پیش که دیدیمش زیباییش ، توجه همه رو جلب می کرد ، خیلی خوشگلتر از روزهای مدرسه رفتن...
اما امسال که دیدمش از اون زیبایی خیره کننده خبری نبود ، هنوز هم خوشگل بود ، اما خب...
شنیده بودم که یه مدت مریض بوده پیش خودم گفتم خب حتما مال مریضیه و دوباره همونجوری می شه...
ازم پرسید تو ازدواج نکردی ، جواب دادم ، خندید و گفت داری کیفتو می کنی ، دم به تله نمی دی.
دست بچه ش تو دستش بود . خندیدم و گفتم آره...
از دیشب تا حالا هیچ جور خاطراتی که ازش دارم از جلوی چشمم دور نمی شه
ذهنیتی که ازش دارم هیچ جور با کلمه لعنتیی که دیشب شنیدم جور در نمیاد...
دیشب تا حالا هر چی قکر می کنم نمی فهمم یعنی چی ...
سارا که می خواست بهم بگه ، پریدم تو حرفش ، گفتم چیه ؟ اونم طلاق ؟؟ مکث کرد گفت بدتر ، کاش طلاق بود...
سرطان
سرطان
سرطان
سرطان
سرطان
سرطان
...
واقعا نمی فهمم...
هیچ جور با هم جور در نمیاد...
یادمه همون روزا یه جا نوشت :
زندگی زیباست ای زیبا پرست
زیبه اندیشان به زیبایی رسند
آنقدر زیباست این بی بازگشت
کز برایش می توان از جان گذشت
با اینکه اشتباه نوشته بود ( زیباپسند ) ، اما ما بعد از اون دیگه همیشه این شعرو همینجوری اشتباه می خوندیم و می خندیدیم و یاد اون روزا می کردیم .
دیشب تا حالا هی این شعر رو با خودم می خونم و هی گیج تر می شم...هی یاد اون روزها می افتم و بیشتر قاطی می کنم.
از اون موقع 9-8 سال می گذره ، کی اون روزا فکرشو می کرد ...
سرطان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پوووووووووووووووف
......
درست وقتی این خبرو شنیدم که بینهایت غرق خودم و زندگیم بودم، توفکرِ "من چی گفتم ، اون چی گفت ، حالا من چی بگم و کی و چه جوری و چی می شه" و این مزخرفات...
که به خودم بیام ، زندگی یه جورایی واقعیه ، خیلی واقعی تر و بی رحم تر از تصورات من ، همه چیزایی که همیشه تو قصه ها بوده ، تو این زندگی واقعی هست...همینقدر پررنگ و جدی...
و اینکه انگار قضیه این مردنه جدیه...
اما با همه این حرفا هنوز هم نتونستم باور کنم
اون فقط 3 سال از من بزرگتره...
یه دختر خوش اخلاق و مهربون
یه دختر بی نهایت دوست داشنتی و جذاب...
یادمه دو سال پیش که دیدیمش زیباییش ، توجه همه رو جلب می کرد ، خیلی خوشگلتر از روزهای مدرسه رفتن...
اما امسال که دیدمش از اون زیبایی خیره کننده خبری نبود ، هنوز هم خوشگل بود ، اما خب...
شنیده بودم که یه مدت مریض بوده پیش خودم گفتم خب حتما مال مریضیه و دوباره همونجوری می شه...
ازم پرسید تو ازدواج نکردی ، جواب دادم ، خندید و گفت داری کیفتو می کنی ، دم به تله نمی دی.
دست بچه ش تو دستش بود . خندیدم و گفتم آره...
از دیشب تا حالا هیچ جور خاطراتی که ازش دارم از جلوی چشمم دور نمی شه
ذهنیتی که ازش دارم هیچ جور با کلمه لعنتیی که دیشب شنیدم جور در نمیاد...
دیشب تا حالا هر چی قکر می کنم نمی فهمم یعنی چی ...
سارا که می خواست بهم بگه ، پریدم تو حرفش ، گفتم چیه ؟ اونم طلاق ؟؟ مکث کرد گفت بدتر ، کاش طلاق بود...
سرطان
سرطان
سرطان
سرطان
سرطان
سرطان
...
واقعا نمی فهمم...
هیچ جور با هم جور در نمیاد...
یادمه همون روزا یه جا نوشت :
زندگی زیباست ای زیبا پرست
زیبه اندیشان به زیبایی رسند
آنقدر زیباست این بی بازگشت
کز برایش می توان از جان گذشت
با اینکه اشتباه نوشته بود ( زیباپسند ) ، اما ما بعد از اون دیگه همیشه این شعرو همینجوری اشتباه می خوندیم و می خندیدیم و یاد اون روزا می کردیم .
دیشب تا حالا هی این شعر رو با خودم می خونم و هی گیج تر می شم...هی یاد اون روزها می افتم و بیشتر قاطی می کنم.
از اون موقع 9-8 سال می گذره ، کی اون روزا فکرشو می کرد ...
سرطان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پوووووووووووووووف
......
درست وقتی این خبرو شنیدم که بینهایت غرق خودم و زندگیم بودم، توفکرِ "من چی گفتم ، اون چی گفت ، حالا من چی بگم و کی و چه جوری و چی می شه" و این مزخرفات...
که به خودم بیام ، زندگی یه جورایی واقعیه ، خیلی واقعی تر و بی رحم تر از تصورات من ، همه چیزایی که همیشه تو قصه ها بوده ، تو این زندگی واقعی هست...همینقدر پررنگ و جدی...
و اینکه انگار قضیه این مردنه جدیه...
اما با همه این حرفا هنوز هم نتونستم باور کنم
اون فقط 3 سال از من بزرگتره...
Saturday, January 10, 2004
Wednesday, December 24, 2003
Thursday, December 18, 2003
Tuesday, December 09, 2003
بعضی چیزا هستند که انقدر به ظاهر کوچک وکم اهمیت و حتی مسخره اند و انقدر وجودشون برامون عادی شده که یادمون می ره نعمتهای خیلی خیلی بزرگی هستند.
یکی از شنبه هایی که کهریزک بودم یکی از پرستارا یه دختر معلول آورده بود که به مسوول بخش یه چیزی راجع بهش بگه.
دختره کنترل آب دهنشو نداشت ....
آب دهنش رفته بود روی مقنعه ش و دو تا مگس هم اومده بودند نشسته بودند روش ...
و اون هم نه متوجه بود و نه اینکه خیلی کاری از دستش بر می اومد...!
صحنه چندش آور و بینهایت تکون دهنده ای بود وواقعا هنوز بعد از چند هفته جلوی چشممه.
داشتم فکر می کردم ماها وقتی که دیگه خیلی آدم مثبت و شاکری می شیم ( تازه اونهم معمولا تحت تاثیر فیلم یا اتفاقیه که ببینیم ) خداروشکر می کنیم که دست و پامون سالمه راحت میایم و می ریم و هر کاری دلمون بخواد خودمون می کنیم در حالیکه خیلی چیزای دیگه هم هستند که شکر دارند و ماها نمی فهمیم.
دیگرانو نمی دونم اما من که تا لحظه اي که اون صحنه رو ندیده بودم به ذهنم هم نمی رسید که کنترل آب دهان هم یه نعمت بزرگه !
به نظر حرف مسخره ای میاد اما خب واقعيته …
یکی از شنبه هایی که کهریزک بودم یکی از پرستارا یه دختر معلول آورده بود که به مسوول بخش یه چیزی راجع بهش بگه.
دختره کنترل آب دهنشو نداشت ....
آب دهنش رفته بود روی مقنعه ش و دو تا مگس هم اومده بودند نشسته بودند روش ...
و اون هم نه متوجه بود و نه اینکه خیلی کاری از دستش بر می اومد...!
صحنه چندش آور و بینهایت تکون دهنده ای بود وواقعا هنوز بعد از چند هفته جلوی چشممه.
داشتم فکر می کردم ماها وقتی که دیگه خیلی آدم مثبت و شاکری می شیم ( تازه اونهم معمولا تحت تاثیر فیلم یا اتفاقیه که ببینیم ) خداروشکر می کنیم که دست و پامون سالمه راحت میایم و می ریم و هر کاری دلمون بخواد خودمون می کنیم در حالیکه خیلی چیزای دیگه هم هستند که شکر دارند و ماها نمی فهمیم.
دیگرانو نمی دونم اما من که تا لحظه اي که اون صحنه رو ندیده بودم به ذهنم هم نمی رسید که کنترل آب دهان هم یه نعمت بزرگه !
به نظر حرف مسخره ای میاد اما خب واقعيته …
Wednesday, November 26, 2003
Sunday, November 09, 2003
Subscribe to:
Posts (Atom)